متن سخنرانی دکتر کوروش صالحی در تجمع اعتراضی برابر دفتر سازمان ملل به سبب دگرگونی نام شاخاب پارس در تارنمای گوگل
کاری از خسرو.ک
(گروه فرزندان اهورایی ایران به همراه گروهی از فعالین مدنی مشهد و دانشجویان انجمن های اسلامی مراسمی را در برابر نمایندگی سازمان ملل در مشهد در اعتراض به دگرگونی نام شاخاب پارس برگزار کردند)
با درود بسیار خدمت سروران گرامی
اینجا دور هم جمع شده ایم تا از آنچه که میراث و مرده ریگ نیاکانمان به شمار می آید، پاسداری کنیم. همه آگاهیم چه روی داده است و می توانیم حدس بزنیم چه پیش خواهد آمد.
در تند باد حوادث و رویدادها تاریخی این ملت ایران بوده است که از آن سر بلند بیرون آمده است. یورش های گوناگون و سلطه ی هیچ فرهنگی هیچ کشوری باعث نشد تا کشوری را که کوروش بزرگ پی آن را افکنده بود، نا بود شود.
همه ی ما می دانیم در هر دوره تاریخی، ملت ایران با چه دشواری هایی روبه رو بوده است. گاه تندری مهیب از غرب با امواجی از هلنیزم ، بر آن بود تا هویت ایرانی را بگیرد،
بی ریشه کند، از ایرانی انسانی هلنی با ویژگی های یونانی بسازد تا
برده ی فرهنگی او شود وگاه توفانی از شن از عربستان.هم از این رو
اسکندر ها در هر زمانی مرزهای ایرانشهر را در می نوردیدند تا به
خواسته های خود دست یابند.
و این داستانی بود که در دوره های گوناگون چه با ورود
تازیان به این سرزمین
و چه در دوره های پس از آن با ورود مغول ها و روس ها و انگلیس ها به وقوع پیوست.
اما ایرانی در درازای تاریخ، ایرانی مانده است گر چه بنابر شرایط سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی، غیره زاویه اش را تغییر داده باشد. اما هیچ گاه، هویتش را از دست نداده است. گرچه کمرنگ شده باشد.
اما راز این ماندگاری چیست؟
چگونه ممکن است ملتی که پی آن 2500 سال پیش ریخته شده است، همچنان پا بر جا بماند؟
شاید بتوان یکی از علت های مهم آن را پاسداری از زبان و شناسه های ملی دانست. بی گمان اگر غیرت و همیت فردوسی ها نبود، امروز همه به تازی سخن می گفتیم و خود به واسطه ی عربزده شدنمان، زودتر از بیگانگان نام شاخاب همیشه پارس را به خلیج عرب تغییر می دادیم.
شناسه های تاریخی یکی از مهم ترین عوامل هویت ملی مردم یک سرزمین به شمار می آید. این شناسه های تاریخی ست که پیوند های ژرفی میان یک ملت در درازای زمان بوجود می آورد و سبب همبستگی و همدلی آن ها و در نهایت پیشرفتشان می شود.
خود آگاهی ملی در واقع از آگاهی ما نسبت به این شناسه ها پدید می آید تا فرد مختصات خود را در دنیای امروز که نرم نرم شبیه دهکده ای می شود، پاس دارد و رشد دهد.
نام های جغرافیایی نیز یکی از این شناسه ها ی ملی مردم یک سرزمین به شمار می آید. از جمله ی این نام ها، نام شاخاب پارس است که عمری به درازای تاریخ مردم این سرزمین دارد.که درفراز و فرودهایش سهم داشته و تازیانه های بیگانگان را بر تنش حس کرده است. گاه عرب ها، گاه پرتغالی ها، گاه روس ها و انگلیس ها. اما به همت فرزندان اهورایی ایران هم چنان پارس مانده است و نیز خواهد ماند.
اسناد تاریخی دلالت بر آن دارد که نام شاخاب پارس در 2500 سال پیش، از زمان شهریاری جهانی هخامنشیان تا به امروز مورد استفاده قرار می گرفته است. مورخان و جغرافی دانان یونانی نام شاخاب پارس را در 2500 سال پیش ثبت کرده اند. در دوران های بعد نیز بویژه روزگار ساسانیان، حاکمیت ایران بلامنازع بوده است و این فرمانروایی ایرانیان برای بیش از 1500 سال ، نام دریای پارس را تثبیت کرده است.
در دوران پس از اسلام، به گواهی مورخان عرب و ایرانی، با وجودحاکمیت های متعصب عرب، نام این خلیج فارس ثبت شده است. و این نشان دهنده ی آن است که علاوه بر نامش که یادگار روزگار هخامنشیان است، قدمت زیادی دارد و هر یاوه گویی به سادگی نمی تواند آن را دستخوش دگرگونی کند. اگر چه برای مدتی با پول های باد آورده ی نفتی، عده ای خود فروش را برای جعل تاریخ اجیر و بخرد.
حال این پرسش پیش می اید که مگر فرزندان این سرزمین نسبت به آن چه پیرامونشان می گذرد ، بی تفاوت شده اند؟ مگر دولت مردان جمهوری اسلامی برای منافع ملی تعریف دیگری داشته باشند؟
کشورهای استعماری ساخته ی کناره ی شاخاب پارس که هنوز نیم قرن از موجودیتشان نمی گذرد ، چگونه به خود اجازه می دهند ادعاهای پوچ خود را مبنی بر تغییر نام های جغرافیایی و ادعای ارضی بر جزایر ایرانی مطرح کنند. مگر در این روزگار ما به چه میزان سهل انگاری کرده ایم که دست پروردگان استعمار به خود غره شده اند و یاوه می سرایند.
تاریخ گواه است که این کشور ها چگونه پس از جنگ جهانی دوم و به چه دلایلی ساخته شده اند. پس چگونه است که به خاک ایران چشم دوخته اند و در عرصه ی جهانی چنین سخنانشان را به کرسی می شنانند.
ای برادران، ای خواهران! ای فرزندان ایران، این زنگ خطری برای ماست. ای دولت مردان جمهوری اسلامی ای زنگ خطری برای استقلال ایران است.
اگر ایران را دوست داریم، اگر به آن عشق می ورزیم، اگر خواهان پیشرفت و آبادی و آزادی ایرانیم، سزاوار است کار در خور ستایشی کنیم.تا در پیشگاه فرزندانمان و نسل های آینده رو سیاه و شرمنده نباشیم. بی گمان مام میهن به فرزندان آزاده و و خردمند خود می نگرد تا تاریخ را آن گونه که شایسته ی نام ایران و ایرانی ست بنگارند.
و ای دشمنان ایران ! بدانید تا فرزندان ایران زنده و خون در رگهایشان جاری ست، گامی پس نخواهند نهاد و از سر زمین اهورایی ایرالن و همه ی بایسته هایشان تا آخرین قطره خون پاسداری خواهند کرد.
از حوصلهی شما سپاسگزارم.
بهروز و پیروز باشید. جاوید و پاینده ایران.
نظرات ()فرهنگ میهنی
♣ داریوش متصرف ♣
نمای کنونی جامعه ای را می توان برشده از پندارها و رفتارهای همگانی باشندگانش که به گونه ای همسان در دوره های گوناگون نمود پیدامی کند دانست . ساختاری که از بازتاب نمای پیشین درآیینه ی حال و تابیدن دوباره آن درآیینه ی پیش رو بنانهاده می شود و بدین سان می توان رفتار کم و بیش یکسانی را در دوره های گوناگون ازایشان دید .
بی گمان نگاه مردم یک سرزمین به پیرامونشان در دوره های گوناگون پاک به مانند هم نیست ، زیرا هر دوره دستاوردها و نوآوریهای ویژه ی خود را دارد که درچگونگی زندگی مردم بازتابی دگرگونه دارد . کسی که دراین روزگار به سر می برد و بازتاب دستاوردهای نوین را درآسایش و آسودگی خود می بیند ، نمی باید چونان پیشینیان چند صد سال پیشش زندگی کند . نمی توان چشم داشت که همان داشته ها و دست مایه های گذشته بتواند پاسخگوی او دراین ساختار نوین باشد . هرکس در هر روزگاری که به سر می برد دربرخورد با چالشهای پیش رویش راهکارهای گوناگونی رابرای گذار از آن می آفریند ، راهبردهایی که راه تازه ای را فرا روی گامهای وی بازمی کنند و موجب می شوند که اودراین راه نوین به چشم انداز پیرامونش نگاه دیگری بی اندازد .
باتمام این ناهمانندیها باز درمتن هرجامعه روح فراگیری وجود دارد که رفتار کم و بیش یکسانی را از باشندگانش در دوره های گوناگون پدیدار می نماید . چیزی که می توان ازآن به نام فرهنگ و خرد همگانی نام برد . چیزی که می تواند شناسه ای باشد برتکاپوی کنونی یک جامعه . عاملی هماهنگ کننده در کارکرد گروههای گوناگون یک جامعه و واکنش ایشان در رویارویی با چالشها و ناهمسازیها ، و زایش راهکارهای نوین . این کارکرد هماهنگ کننده جامعه را بسوی آرمانها ی خود پیش می برد . آرمانی که برآمده ازخواست همگانی ، و پیشبرد جامعه به جایگاهی بالاتر می باشد . این جایگاه بالاتر تنها به وضع بیرونی مردم و به یک یا چند شاخصه ی داخل درآن چون اقتصاد و صنعت خلاصه نمی شود ، بلکه خواهان آن است که جامعه تمام زمینه ها و بسترهای رشد و بالندگی را درخود به وجود آورد . خواهان آن است که جامعه بر بنیادی استوار آهنگی روبه جلو داشته باشد . تاسنگ بنای جامعه براین بنیاد گذارده نشود نمی توان به پیشرفت و بقای آن امیدی داشت . مردمانی که برچنین پایه ای بنای علم و دانش آموزی خود را استوار ساخته باشند ، چنانچه آسیب و گزندی به ساختار جامعه ایشان وارد آید با یک تکاپو و جهش دوباره می توانند خود را از آن گرفتاری برهانند و دوباره درهای پیشرفت و پیشاهنگی را به روی خود بگشایند . کشورهایی که باخانمان سوزترین جنگها و ویرانی ها روبرو گشته اند ، دیده شده که چگونه باز توانسته اند خود رابیابند و گرد جنگ و ویرانی از چهره ی خود بزدایند و با نفسی تازه و قامتی افراشته به راه خود ادامه دهند . درمقابل ،کشورهایی که درفراموشخانه ی فرهنگ خود همیشه ستایشگر دیگران بوده اند،دیده شده که چگونه در برخورد با کوچکترین چالشی چشم به راه کمک از سوی آن ستوده شوندگان و پای نهادن ایشان درپهنه ی سیاسی خود برای زدودن آن گرفتاری بوده اند . بی گمان آمدن ایشان نه تنها گره ای را باز نمی کند که به درهم پیچیده تر شدن این گره کور می انجامد . چرا که درکناروابستگی فرهنگی و سیاسی مشکلی بس بزرگتر به وجود می آید ، وآن رخنه درفضای سیاسی کشور زیردست و پیش برد آن در راستای خواست و اراده کشور بیگانه می باشد . درچنین هنگامه ای کشور زیر دست وابستگی به خود را از دست می دهد و درصورت بیرون راندن بیگانه و در دست گرفتن سکان هدایت کشور به خواست خود _ بدون بازگشت به خویشتن و پی ریزی بنیادی استوار برای ساخت جامعه ای نوین _ بازهم در برابر قدرتهای بزرگ آسیب پذیر می نماید ؛چرا که سایه ی این قدرتها هنوز از سرکشور زیر دست زدوده نشده و از راه دیگری برشانه ی ناتوان آن سنگینی می نماید ، وآن وابستگی صنعتی به کشورهای پیشرفته و تک محصول بودنش درپهنه ی هزار توی بازار جهانی می باشد . به خود وابستگی و رهایی از چیرگی بیگانگان تنها به این معنی نیست که حدود فرمانروایی پذیرفته شده ای از خود داشته باشیم ، بلکه به این معنی است که بتوانیم درتمام زمینه های اقتصادی ، سیاسی ، صنعتی و... ضمن به خود وابستگی ، یارای ایستادن درپهنه ی رقابت خارجی راهم داشته باشیم .
فرهنگ جدا از باورها و آرمانهای مردم یک سرزمین نیست . داشته هایی که از تلاش و پویندگی پیشینیان به دست باشندگان امروز رسیده و نمایی می سازد که از آن می توان به دیدگاه و نگرش فراگیرمردم آن دیار پی برد . چنانچه مردم سرزمینی دیگر هم وندان خود راپاس بدارند و به آنها به دیده ی انسانی چون خودبنگرند ، بی گمان چنین نگرشی در گذشتگان آنها نیز وجود داشته است . ازاین روست که می بینیم ، میان شاعری که درچند صدسال پیش سروده : ‹‹ بنی آدم اعضای یکدیگرند که درآفرینش زیک گوهرند ›› بافرمانروایی که چند هزارسال پیش از همان فرهنگ ، دیگر انسانها و آیین ها راگرامی می داشته ، ودر راه آزادی و ساختن شهری هم سو با نگرش و آیین آنها گام برمی داشته است ، پیوند و نزدیکی هم سویی دیده می شود . بی گمان چنین اندیشه ی ژرفی از زادگاه و پهنه ی جغرافیایی آن فراتر رفته و دل تمام انسانها را ره می نوردد . از این روست که برسر در سازمان همبستگی مردمی ( سازمان ملل متحد ) این سروده چون گوهری تابناک می درخشد . پیوند و نزدیکی میان هنر ، ادبیات ، موسیقی و .... مردمان یک دیار در دوره های گوناگون و حتی نوع نگرش به آن نیز نشان دهنده خط سیر هم سنگ آنها درزیر سایه ی یک فرهنگ فراگیر باشد . شاید یکی از گزینه هایی که جامعه شناسان و آگاهان دانش سیاست با آن به سنجش و پیش بینی رفتار جامعه ای می پردازند ، نگاه به همین فرهنگ و بینش همگانی باشد .
گذار از دوره های پیشین و رویارویی با چشم اندازی تازه ، جامعه ی انسانی را وا می دارد که فلسفه و روشهای نوینی برای هماهنگ سازی خود با آن بیافریند . روشهایی که دریک دوره ودر زیر ساختهای گوناگونی نمود پیدا می کنند و با وجود هم دوره گی ، ناهمسانی چشم گیری باهم دارند که این ناهمانندی به یکی نبودن زیر ساختهای آن بر می گردد . گرچه جامعه انسانی از گردهم آیی فرد فرد انسانها به وجود می آید _ افرادی که در سرشت بادیگر همگنانشان از یک گوهر می باشند _اما هریک از انسانها خود از دل تباری برآمده اند که آن تبار بستر و آماده گاهی است برای رویش و بالندگی فرد ؛ زمینه و زیر ساختی که درجهت نمایاندن و شکوفایی خود در گستره جهانی گام برمی دارد و هم سنگ با
این جهش فرد فرد باشندگانش نیز به شکوفایی و بالندگی می رسند . اینجاست که درکنار هر فرد انسانی که به کاوش و آفرینندگی می پردازد ، اصالت سرزمین و بستری هم که وی درآن به تکاپو برمی خیزد نمود پیدا می کند و می باید هستی و اصالت آن درکنار وجود هر فرد انسانی به عنوان یکانی برای ساخت جامعه ی انسانی شناسانده شود .
این فرآیند درسرزمینی که گروهی با ویژیگیهای یکسانی درآن می زیند پرورده می شود . زاده شدن درخاک و پرورده شدن درفرهنگی که باشندگانش نگهبان آن هستند . همین سینه به سینه گشتن ارزشها در محیطی ویژه است که پیدایش آن فرهنگ را به هزاره های دور می برد و این چنین می شود که هر گوشه ای از آن درچشم باشندگانش با دیده ی پاس و ارج نگریسته می شود .
سرزمینی که دارای پشتوانه ها و داشته های فرهنگی گرانبهایی باشد ، نوآوری و پی نهادن بنیادی تازه برای آن هنگامی می تواند آن سرزمین را به سوی کامیابی پیش ببرد که برآمده از فرهنگ نیاخاکی آن دیار و خواست باشندگانش باشد . این تکاپو و جهش نتیجه گذار درست آن فرهنگ از دوره های پیشین و پا نهادن در دوره های نوین می باشد . این چنین است که ما به همسانی و همسویی در نوسانهای حرکتی یک جنبش، در دوره های گوناگون برمی خوریم که خواست همگانی دراین گذار می تواند آن رابه تراز بالاتری پیش ببرد . این دستاورد ضمن اینکه برآمده از نوآوریهای فردی است ، خود به مانند نهادی ارزشگذار ، خواستها و کارکردهای فردی را به آن سوپیش می برد . بدین سان داشته های یک سرزمین ازتازش و چپاول درامان می ماند و نگهداشت همین داشته ها که از خویشکاریهای فردی و سیاست گذاریهای کارداران آن دیار می باشد ، خود موجب پایداری و پیشرفت این مجموعه ی به هم بسته می شود .
گسست درفرهنگ ضمن اینکه پیوند با گذشته را ازبین می برد ، روزنه ای می شود برای یورش ناخواسته ی دیگرباورها و مرامها . با دید به اینکه هرفرد خواهان درشدن از یکنواختی و گشودن چشم اندازی تازه فراروی خود می باشد ، هریک ازاین روشها پذیرندگان و شیفتگان ویژه ی خود را پیدا می کند وبه آسانی به لایه های گوناگون جامعه رخنه می کند . پذیرش بی چون و چرای آن و نگاه نکردن به فرهنگ فراگیر میهنی موجب گسستگی فرهنگ و پیدایش گروههای گوناگون و جدا ازهم می شود . گروههایی که با فررفتن درچهار دیوار اندیشه ی خود به دیگر دسته ها اجازه ی ورود به این چهار دیواری را نمی دهند و خود نیز کششی برای برون رفتن از این پیله و کاوش در دیگر روشها راندارندوبدین سان ضمن پیدایش گروههای جدا ازهم درجامعه،دسته هایی بانگرش یک سوگرانه و ‹‹دگم›› اندیش به وجود می آیند . این گفته به این معنی نیست که می بایدتنهایک باور ویک روش نزد مردم شناسانده شود،بلکه به این معنی است که می باید درکنار تلاش برای زنده نگه داشتن فرهنگ خودی و کوشش درجهت پویایی آن ، فرهنگ خردورزی ، خودآگاهی و ازخودبیدارشدن در وجود هر فرد نهادینه شود تا با آگاهی و روشن بینی روشی را که می داند برای زندگی اومفید است بپذیرد و چنین نباشد که این پذیرش اورابه پشت درهای بسته بکشاند . کاری کند که هر فرد
پنجره ی آگاهی و خردورزی را به سوی دیگر پندارها و روشها بازکند و درنهایت آن را در راستای پیش برد خواستهای میهنی و سود همگانی به کار برد .
هنگامی که فرهنگ و تمدن سرزمینی دستخوش تازش و دگرگونی بنیادی از بیرون قرار گیرد ، باز آفرینی و پویایی دوباره ی آن کاری بس دشوار و گاه ناممکن می نماید . در راستای برپایی دوباره ی آن ممکن است آمیزشی از عنصر بومی و چیره گر صورت گیرد و یا ممکن است عنصر بومی بخواهد نیروی پیش رونده و تازشگر را درخود غوطه ور نماید که هیچ یک از آنها نمی تواند به بازآفرینی نخستین و ابتدایی آن پایان یابد . همین بازآفرینی فرهنگ نخستین و هماهنگ سازی فرهنگ چیره باآن ، نشان دهنده ی گرایش ناخودآگاه مردم به سوی فرهنگ میهنی خود و اصالت و دیرینگی آن می باشد . بی گمان فرهنگ یورشگر نمی تواند دریک بازه ی زمانی کوتاه دراندیشه و قلب باشندگان بیگانه با آن رخنه کند . برای پذیرش آن لازم می نماید که از چندین و چند پشت باشندگانی که ناخواسته با آن روبرو گشته اند گذرکند . آنچه هم دراین گذار روی می دهد فرهنگی است هم راستا با درونمایه و نهاد برخاسته از فرهنگ پیشین .
دراین گذار آسیبهای روانشناختی جبران ناپذیری گریبانگیر مردم آن دیار می شود . هنگامی که باور تازه پس ازگذشت چند پشت دراندیشه باشندگانش نهادینه شد ، چون یادمانهای پیشین در نهاد ایشان به خاموشی تمام نگراییده ، با تلنگری دراین یادمانها فرد اگر هم به خود آید همیشه دچار یک دوگانگی درونی می باشد و نمی تواند آنگونه که بایسته است چاره اندیشی کند . بدین سان مورد بهره برداری به کمین نشستگان و دندان تیزکردگان خرد و جان انسان قرار می گیرد . کسانی که با تلنگر به ناخودآگاه وی ، هریک خواهان گرایش وی به سوی خود و پیشبرد آرمانهایشان می باشند . بدین گونه فردی که می تواند خود پیشرو و روشنگر راه خویش باشد ، به دنباله رویی بی چون و چرا و در راهی که دیگران پایان آن را برای او رقم می زنند تبدیل می شود . سیاست پیشگانی که نمی گذارند فرد از پوسته ای که خود برای وی تنیده اند بیرون آید . پوسته ای که فرد با کمی تکاپو و کوشش می تواند از بند آن رهایی یابد و پروانه وار در آسمان وارستگی به پرواز در آید .
ازدیگر آسیبهایی که دراین بهبوهه دامنگیر فرد می شود کوچک انگاشتن خود و فرو رفتن درخویش می باشد . باوری که سیاست پیشگان تلاش در فراگیر کردن آن دارند . کسانی که درپس چهره ی گسترش دهندگان آیین ، با تبیین جایگاه فرد در جهان هستی ، آغاز و پایانی بهت آور برای وی ترسیم می کنند و اورا هماره به سکوت در برابر آن وا می دارند . همچنین با افراشتن پرچم سیاهی برخرابه های ناگزیر و خودبه خودی این باور ، آن راهماره درچشم نیوشندگانش درآستانه ی فروافتادن نشان می دهند؛ که اگر چنانچه به پای آن سوگواری و نوحه خوانی نشود ، همانی که هست نیز فرو می ریزد و در پی ریختن آن تمام هستی نیز واژگون می شود !! بدین سان با ریزش هر سنگ ریزه ی این خرابه پیروانش بیشتر از پیش در خود فرو می روند و آیین پرستان با کوچک انگاشتن و فرورفتن ایشان در خویش ، جایگاه خود را گسترده تر و افراشته تر می نمایند .این روحیه خوار شماری به بیگانگان و چپاولگران نیز این فرصت را می دهد که آسوده تر داشته های سرزمینی را به یغما ببرند . چیره گرانی که همواره تلاش می کنند بابزرگ نشان دادن خود درچشم مردم زیردست و به حساب نیاوردن ایشان به دست خود شان ، مانع از بیداری و باز پیدایی آنها شوند . تاریخ نشان داده است که چنین مردمی همواره از نومیدی و چیره نشدن بر غول استعمار دم می زنند . تا آنجا که که کار به دستان چنین انگاشتی خود را از گرداندن یک سازمان کوچک و پیش پا افتاده ناتوان می بینند و اگر دراین بین یک جنبش رهایی بخش صورت گیرد ، یا با گسترش و همگانی شدن این فرهنگ شکست پذیری در دم خاموش می شود و یا اینکه با دخالت قدرتهای چیره از میدان به در می شود .
بازسازی و پیدایی دوباره سرزمینی که به دنبال پیشامدهای ناگوار به آهنگ رو به پیشش خدشه وارد شده ، ولی داشته های فرهنگی و شناسه های گذشته اش را از چنگ آسیب توانسته که رهانیده باشد ، به آسانی و با همان آهنگ پیشین صورت می پذیرد . درچنین حالتی نیروی تازنده و آسیب زا مانند موج پرخروشی می ماند که در برخورد با دیوار ستبر فرهنگ و یکپارچگی نیروهای به هم بسته ی آن سرزمین به پس رانده می شود . چیره شدن در برابر تازش و رخنه ی فرهنگ بیگانه باور پیروزی و به خود وابستگی باشندگان آن سرزمین را بیشتر از پیش در جان و دل ایشان می پروراند و به عنوان بزرگترین پشتوانه و شناسه ی تاریخی و گزیده ترین نماد ، پیش روی آیندگان خواهد درخشید . و این چنین است که ما پیوند گذشته با اکنون و بازتاب آن درآینده را می بینیم . چنانچه سرزمینی پیوسته پهنه ی تاخت و تاز باشد و مردمانش نتوانند چاره و گریزی برای درآمدن از این چرخه ی تکرارداشته باشند،ضمن اینکه هر روز ازهم گسسته تر و دورتر می شوند،دیوارپیش رو هر روز در دیده شان بلندتر می نماید و توانایی و باور پریدن کوتاه تر می شود .
گاه به سرزمینها و فرهنگهایی برمی خوریم که جای پای بیگانگان در آن بسیار کم رنگ به چشم می خورد و همیشه توانسته اند ضمن ایستادگی در برابر نیروی رخنه گر ، آن را در صورت چیره گی کوتاه مدت باز از خاک خود برانند ؛ در حالی که خود خاکی نیست که پایشان را در آن نگذارده باشند . در مقابل ، سرزمینهایی که هماره مورد بهره برداری چیره گران قرار گرفته اند ؛ آنچنانکه شکست و فرونشستن برای مردمانش دیگر باور شده است . درچنین حالتی فرهنگ بیگانه جای بیشتری برای رخنه باز می کند ؛ چون جایی که وزنه ی توانایی و داشته گی سنگین تر بنماید ، فرهنگ آن نیز در باور کسانی که توانایی و داشته گی هاشان به چشم نمی آید پذیراتر می نماید . این نیز یکی از شَوَندهایی ( علتها ) است که مردم را به سوی درخود فرو رفتن و کوچک انگاری پیش می برد .
ازدیگر چالشهای برون رفت از این خمودگی، چند دستگی و زدوخورد میان نیروهای تلاشگر برای رهایی از بند می باشد . نیروهایی که هریک ،تنها راهی راکه پیش روی خود نهاده می بیند و جز آن چاره و راه دیگری برنمی گیرد و چون باز از دل هریک ازاین گروهها ، دسته های تازه ای پدیدارمی شود ، چند دسته گی و چند پاره گی درآن بصورت روبه افزون پیش می رود .... . آنچه که دراین بین فراموش شده خاکی است که زیرپایشان از بودن تهی شده ؛ فرهنگ و گذشته ای است که درگرد و غبار برخاسته از ستیز ایشان ناپدید شده و آرمان یگانه ای است که در روشها و راههایناهمساز برای رسیدن به آن دور گشته .
درتاریخ میهن خود به ویژه در دوران نزدیکمان چنین ناکامیهایی را به تکرار می بینیم . خیزشها و جنبشهایی که با وجود دمیدن سپیده دمان آگاهی و نوید پدیداری بستری برای آزادی ، نتوانست آن چنان که خواست آغازگران و سرجنبانشان بود از این خاک هزارآب و هوا بدمد ؛ هرچندکه نشانه های بسیارکارآمدی داشت . جنبش هایی چون جنبش مشروطه وملی شدن نفت . هرچند که خیزش مشروطه نشانه های بسیار کارآمد و چشم گیری داشت اما باز روح چیره بر فضای کشورمان از جایگاهی بالاتر نسبت به جایی که تکانش از آنجا آغاز شده بود، و با آن به رویارویی برخاسته بود ، هدایتگر میهنمان به سمت و سویی دیگر بود ؛ و دیدیم که پس از چندی جگونه کشور دچار خودکامگی و خودمداری شد.
هم سنگ شدن تکاپو و جنبش یک گروه بافرهنگ میهنی خود می تواند آرمانهای ایشان راکه دربرگیرنده آرزوهای فردی و خواستهای فراگیر همگانی می باشد برآورده سازد ؛ اما آنچه می تواند انجام چنین خواستی را برآورده سازد این است که خواست هریک از باشندگانش برای چاره اندیشیها و راهگشایی ها ی رسیدن به آن درنظر گرفته شود و چنین نباشد که این رهیافت تنهابه دست چند تن ویژه انجام شود . یکی از ابتدایی ترین شَوَندهایی که راهکارهای یک جامعه برای پیمودن پله های برتری و رسیدن به جایگاهی بالاتر به بن بست می خورد همین یکی نکردن خواست کاربه دستان با اراده مردم می باشد . آرمانی که برخاسته از فرهنگ میهنی باشدمی بایدمردم نیزدرپیشبردآن هم یار و در کنارکاربه_ دستان باشند.چگونه می توان ازفرهنگ میهنی سخن به میان آورد _ فرهنگی که در درازای تاریخ به دست همین مردم آفریده و به آیندگان سپرده شده است _ اما هنگام چاره اندیشی های سیاسی و اجتماعی تنها خواست تنی چند درنظر گرفته شود . خواستی که دراین حالت بیشتر سود فردی و هم خانوادگی کار به دستان را بر آورده می سازد تا سود همگانی را .
آگاهی به فرهنگ میهنی و پی بردن به اینکه داشته های کنونی چگونه و باچه نیروی شگفت آوری به دست باشندگان امروز رسیده ، پاسگزاری و نیکو داشت آن رادرایشان بر می انگیزاند و موجب پرورش خویشکاری و کارپذیری در نهاد هریک از آنان می شود . با چنین آگاهی و رشدی هرفرد نسبت به کاری که به دوش گرفته کارپذیرتر می شود و تلاش می کند با تمام کوشش و بهره وری آن را به پایان برساند . باچنین کوشندگی و تلاش بهینه ای ، پیوندهای کاری افراد از آسیب و گزند به دور می ماند و موجب فزونی کارآیی و سربلندی و پیروزی جامعه می شود . از اینجا می توان به پیوند باشندگان یک سرزمین و سربلندی آن پی برد ؛ چون من با این فرهنگ احساس هست و بودن دارم ، پس از این هستی کنونی ام می توانم فراتر روم و آن را به جایی برسانم که شایان این داشته گی شکوه مند باشد . بی گمان آیندگان نیز با چنین رویه ای آن رابه جایگاهی بالاتر خواهند رساند . چنانچه این پیوند بریده شود و چشم و گوش آیندگان را از دیدن و شنیدن آن باز دارند ، آنگاه هر چه را که در بازه ی کنونی ببینند به چشم پذیرا و به گوش شنوا می شوند . اگرآنچه رامی بینند و می شنوند به سوگ نشستن ، شکست و فرمانبرداری باشد ، ناخودآگاه ایشان آن را در درازای زمان در وجود شان نهادینه می کند .
ناهمانندی تاریخ و گذشته ی هر سرزمین و نمود کنونی فرهنگی که برآمده از داشته های پیشین آن دیار می باشد ، نمی باید موجب دوری و بیگانگانی این فرهنگها از هم شود . شاید گمان رود که دلبستگی ها و وابستگی هایی که مردم هر سرزمین به فرهنگ و تمدن خود دارند و ناهمانندی رویدادهای تاریخیشان با دیگر فرهنگها ، ایشان را هر روز بیشتر از پیش از هم دور می نماید ، اما آگاهی و روشنگری نسبت به پیشنه ی خود و نیکوداشت و ارج گذاری آن می باید دید انسان را آنچنان گسترده نماید که به داشته های دیگر سرزمین ها نیز همین گونه نگاه کند . همان گونه که نگاه به گذشته ی خود و شکوه مندیهای آن برای ما شیرین است ، دیگران نیز با نگاه به فرهنگ پیشین خود همین گونه خشنود و شادان می شوند . همان گونه که پژوهش درباره ی گذشته ی خود و پی بردن به چگونگی کامیابیها و شکستهای گذشتگانمان موجب آگاهی و درس آموزی ما می شود ، دیگران نیز با همین روش و همین نگاه به برداشت و احساس یگانه ای با ما می رسند . دراین راستا پژوهش و کاوش درباره ی پیشینه ی دیگر سرزمینها و پی بردن به همانندیهای یگانه ای که درهردوفرهنگ وجود دارد ، آن دورا بیشتر از پیش به هم نزدیک می نماید و می باید موجب رایزنی های فرهنگی میان آن دو سرزمین شود . همین همانندی در نگاه و یگانگی در احساس برآمده از آن ، می تواند نیرو و کششی باشد برای پیوند انسانها . باید دانست که برای رشد و پویایی یک فرهنگ به جز خواست و آرمان گروهی ، انگیزشهای فرا میهنی نیز برای آغاز و ادامه ی تکاپوی آن وجود دارد که می باید به آنها نیز چشم داشت . یکی از این انگیزشها که ازاساسی ترین کارکردهای توانایی و نیرومندی یک سرزمین می باشد، اندوختن دانش و آگاهی است ؛ واین به دست نمی آید مگربا پیوند و نزدیکی فرهنگها به هم .
هرچند که هر فرهنگی تاریخی وابسته به خود را دارد ، اما درچشم اندازی بالاتر یگانگی ها و هم ریشگی هایی میان فرهنگها دیده می شود . این یکی بودن در چرایی و چگونگی به وجود آمدن تاریخ و تمدن نهفته است . به پرس و جو درباره ی بالا و پایین شدنهای یک گذار از تاریخ می پردازد . دانشی که می توان از آن به نام فلسفه ی تاریخ یاد کرد . بی گمان این پرداختن به چراها و چگونگی های آغاز ،فراشد و فروشد یک فرهنگ در سایه ی دانش و آگاهی می تواند ما را به پاسخی درست رهنمون سازد . تاریخ این نکته را به ما آموخته است که هرجا تمدنی با دیگر فرهنگها پیوند و هم نشستی داشته، به بالیدن و رشد خود کمک کرده است و هرجا فرهنگ تک رویی بوده که خواسته دیگر باورها و فرهنگها را از پهنه ی هستی براند و تنها خود را درچشم و باور دیگران بنمایاند ، پایانش شکست و برون شدن از پهنه ی قدرت بوده است ؛ هرچند که درآغاز به پیروزیهای چشم گیری دست یافته باشد .
دیگر اینکه وابستگی هایی که جامعه های امروزی ازچشم اندازهای گوناگونی چون اقتصادی ، سیاسی ، اجتماعی ، زیست محیطی و ... به یکدیگر دارند ، ایشان را به هم نزدیکتر و هم گراتر کرده است . اقتصاد یک کشور نمی تواند جدای از اقتصاد جهانی باشد و کامیابی درسیاست برون کشوری نیز نمی تواند بدون گفتگو و نشست با سیاست جهانی پیش رود . به کار نگرفتن روشی درست در سیاست برون کشوری و تنها با یک دید آیینی ( ایدئولوژیک ) درهزار توی دنیای سیاست پیش رفتن ، تنش و ستیزه جویی بیشتری را در دنیا باخود به همراه می آورد . در درون مرز خود نیز موجب همراهی ناگزیر و ناخواسته ی مردم با چاره اندیشیهای کار به دستانش می شود و این خود به جدایی بیشتر مردم و کارگزاران می انجامد . دور شدنی که ریشه درتک گویی و راه ندادن مردم در نشستهای خصوصی و دربسته ی ایشان دارد . گسستی که ازلرزه برپیکر فرهنگ میهنی پیداشده . فرهنگی گم شده درفراموشخانه های بی نشان.
برای نمایش توانمندی و کارآیی یک سرزمین و گسترش نام و آوازه ی آن در دل دیگر فرهنگها ، بیش از هرچیزی می باید به دانش ، نوآوری و آگاهی مجهز شد . تلاش درجهت شناساندن آیین و فرهنگ خود و پرداخت هزینه برای گسترش آن در دیگر سرزمینهایی که هریک به داشته ها و یادمانهای خود می بالند ، کاری است ناستوده ؛که به تنها ماندن و کنار گذاشته شدن آن از دهکده ی فرهنگ جهانی می انجامد . جایی که می باید اقتصاد ، دانش ، فناوری و .... یک سرزمین به عنوان ابزار توانمندی و برتری جویی در پهنه ی کارزار دنیا وارد شود ، فرهنگ و آیین آن سرزمین به این آوردگاه برده می شود ، درچنین حالتی با وجود داشتن پشتوانه ای سرشار ولی اقتصادی ناتوان و سیاستی بی راهه رو نمی توان سخنی برای گفتن داشت و به زودی از پهنه ی کارزا به درخواهد شد . با بیرون شدن ازاین پهنه ی توانمندی و کارآیی ، خود به خود فرهنگ آن سرزمین نیز از میدان به درمی شود و دروازه هایش را برای ورود ناخواسته ی دیگر فرهنگها باز می کند . آسیبی که بدین گونه به داشته های سرزمینی واردمی آید بسیار ویران کننده تر از کوبش فرهنگ با پتک تازندگان می باشد .
فرهنگ یک سرزمین نخست می باید دردل یارانش نهادینه شود ، می باید از تپش قلب یارانش شنید که هنوز در رگ هستی جریان دارد . می باید باچنین سرمایه ی گرانبهایی به ماندگاری آن امید داشت . می باید درچنین بستر رویشی آن رابه بالندگی و شکوفایی رساند .
آنگاه می توان با پشت گرمی به چنین داشته های گرانبها و بی جایگزینی آن رابه نمایش گذاشت . با چنین نمایشی است که می توان به پویایی و اثرگذاری آن امیدوار بود . با چنین نمایشی است که دیگر مرزها را نیز ره می نوردد .
نظرات ()متن سنگ نوشته بیستون
سورن.
در سال 1899 در شمال محل کاخ پیشین نبوکد نصر ,کتیبه ای در حفاری های آن جا پیدا شد که مقداری از نوشته های کتیبه ی بیستون به زبان بابلی روی آن حک شده بود .در نقش کتیبه ی بیستون به خوبی پیروزی داریوش بر شورشیان مشهود است که این کتیبه خود نمونه ای
برای کتیبه های پادشاهان بعدی ,چون کتیبه ی شاپور اول ساسانی در نقش رستم قرار گرفته است
من داریوش پادشاه بزرگ ,پادشاه ایران,پادشاه کشورها ,پسر ویشتاسب نوه ی آرشاما هخامنش.
داریوش شاه می گوید:به این جهت ما هخامنشیان هستیم,چون از قرن ها پیش دودمان ما پادشاه بوده اند.
داریوش می گوید: اهورا مزدا مرا پادشاه کرد.
داریوش می گوید:اهورا مزدا این کشور ها را به من اعطا کرده است:ایران,بابل,آشور,ایلام,مصر,لیدی,ماد,پارت,کاپادوکید,ارمنستان ,زرنگ خوارزم
,آریا,بلخ,سغد,قندهار,سکا,ماکا,ساتاگیدی.
این کشورها مطیع من هستند و به من خراج می دهند. داریوش شاه می گوید:هر فرمانروایی از کشور های من اگر به من وفادار بود,او را پاداش می دهم و اگر خیانت می کرد او را سخت مجازات می کردم. داریوش شاه می گوید: این هاست کارهایی که من کردم:پسر کوروش,کمبوجیه,در ایران پادشاه بودو برادری داشت بردیا نام.کمبوجیه بردیا را کشت و مردم نمی دانستند که بردیا کشته شده است.
داریوش شاه می گوید:به این علت یک نفر مغ(روحانی)به نام گوماتا در نزدیکی کوه آراکادریش,شورش به پا کردو به مردم گفت:من بردیا پسر کوروش هستم و مردم از کمبوجیه به سوی بردیای دروغی رفتندو او به سلطنت رسید.
داریوش شاه می گوید:هیچ کس وجود نداشت پادشاهی را از مغ(گوماتا)بگیرد.مردم خیلی از او می ترسیدند و او کسانی را که بردیای اصلی را می شناختند اعدام می کرد.چون نبایستی بفهمند که او بردیا,پسر کوروش نیست و هیچ کس نمی توانست علیه او حرفی بزند.
من به درگاه اهورا مزدا ستایش کردم و او مرا یاری کرد.
من در قلعه ی سیکایا در روز دهم ماه باگایادیش او و پیروان وی را کشتم و اهورا مزدا پادشاهی را به من بخشید.
من,داریوش,معابدی را که مغ ویران کرده بود تجدید بنا کردم.
من آنچه را که مصادره شده بود بازگرداندم.من این کار ها را به لطف اهورا مزدا انجام دادم.
پس از آن آسیتای نامی پسر اوپادراما در ایلام شورش کرد,من آن شورش را خوابانده و آسیتا را کشتم.
یک نفر دیگر در بابل ,نادین توبل,که ادعا می کرد من نبوکد نصر دوم پسر نبونید هستم علیه من یاغی شدو پادشاهی آن جا را به دست گرفت.من با سپاهی عازم بابل شدم .او دجله را در دست داشت و من با کشتی هایی که آن جا بودند سپاهیان را از دجله عبور دادم و سپاهیان او را نابود کردم.پس نادین توبل به سوی فرات رفت,او را تعقیب کردم. نادین توبل به شهر بابل رفت,من بابل را تصرف و او را دستگیر کردم.
داریوش شاه می گوید: در بابل که بودم این کشور ها علیه من شورش کردند: ایلام,ماد,آشور,مصر,پارت,مرو,ساتاگیدی و سکاییان.
داریوش شاه می گوید: چون من نزدیک ایلام بودم, مردم ایلام علیه مارتیا شوریدند و او را کشتند.
در ماد یک نفر به نام فراورتیش خود را خشتریه فرزند کواکسار خواند و پادشاه شد.من هم ویدارنا را به فرماندهی سپاهی جهت نبرد با او فرستادم و او سپاهیان فراورتیش را نابود کرد.
در ارمنستان عده ای شورش کردند,من دادارشیش را فرستادم که قشون آن جا را از بین ببرد . دادارشیش در روز هشتم نبرد را آغاز کرد و شورش را خواباند.بار دوم در روز هجدهم ماه تورا واخارا شورشیان سپاهی گرد آورده و با دادارشیش نبرد کردند.سپاه من به یاری اهورا مزدا بر لشگر شورشیان پیروز شد .بار سوم در نهم ماه در نزدیکی قلعه ی اویاما سپاهیان من درگیر نبرد با شورشیان شدند و دادارشیش پیروزی به دست آورد.من یک نفر به نام وائومیسا به فرماندهی سپاه به ارمنستان فرستادم و او دو بار با سپاه دشمن نبرد کردو به یاری اهورا مزدا در ارمنستان دشمن را شکست داد.
در روز 25 ماه آدوگانیش ما در ماد با سپاه فراورتیش نبرد کردیم و او را شکست دادیم,با یاری اهورا مزدا.
سپس پارت و هیرکانیا علیه من شورش کردند و در روز 22 ماه ویاهنا پدرم ویشتاسب با سپاهی به نبرد آن ها پرداخت و با یاری اهورا مزدا آن ها را شکست داد.
و نیز شورشیان مرو که رهبری آن ها با فرادا بود با سپاهی به فرماندهی دادارشیش خوابانده و این به یاری اهورا مزدا بود که آن کشور از آن من شد.
در آراخوزیا (افغانستان) فردی به نام وهیزداته خود را بردیا خواند . من سپاهی علیه او اعزام کردم .سپاهیان من در 13 ماه آناماک به یاری اهورا مزدا وهیزداته را شکست داده و او را دستگیر کردند.
داریوش شاه می گوید :من در مدت یک سال اول پادشاهی این کار ها را انجام دادم.من نونزده نبرد کردم و نه پادشاه را دستگیر کردم و به کیفر رساندم.
ای کسی که پس از من این کتیبه را می خوانی,این کتیبه را دروغ مپندار و به آن ها یقین داشته باش و آنچه من انجام داده ام حقیقت است .
این کار ها را از مردم پنهان مکن و اگر پنهان کنی اهورا مزدا تو را لعن کند.
بدان من خائن و دروغ گو و شرور نبود.من برابر عدالت رفتار کردم.به قوی و ضعیف بدی نکردم.نیکان را پاداش دادم و بدان را به مجازات رساندم.
ای کسی که پس از من به پادشاهی خواهی رسید,تو هم دروغ گو را مجازات کن و افراد خوب را حمایت کن.و این کتیبه را پس از من نگهداری کن که اهورا مزدا یار تو باشد و به تو برکت دهد.
من این کتیبه را ساختم که تو در حفظ آن کوشا باشی.
علاوه بر این کتیبه من کتیبه های گلی و چرمی هم نوشتم و برای کشورهای دیگر فرستادم .در این کتیبه ها من نسب نامه ی خود را نوشتم.
داریوش شاه می گوید: کسی که اهورا مزدا را ستایش کند در زندگانی و دنیای دیگر خوشبخت و سعادتمند خواهد شد.
منبع:تاریخ ایرن باستان,دکتر مهدی زنجانی ,ج اول
نظرات ()
اعتیاد
گرد آورنده: آرشام قادری نژاد.
به دوستی های شوم برای همیشه نه بگوییم.
امروزه پدیده مواد مخدر فراتر از یک آسیب اجتماعی بلکه به یک معضل تهدید کننده امنیت جهانی تبدیل شده است و زائیده
مشکلات عدیده ( اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی، سیاسی ) می باشد به گونه ای که در ردیف
چهارمین بحران بعد از تهدیدات اتمی، نابودی محیط زیست و بحران فقر قرار دارد.
بر اساس آخرین آمار منتشره از سوی سازمان ملل متحد، وجود 250 میلیون نفر معتاد در جهان موجب شده است بین 500 تا 600 میلیارد دلار سود نصیب سودا گران مرگ از این تجارت غیر قانونی گردد.
اما در کشور ما به دلیل شرایط خاص اجتماعی مانند (جوان بودن جمعیت و بالا بودن آمار بیکاری) و موقعیت جغرافیایی که در کنار 2 کشور اصلی تأمین کننده ی مواد مخدر دنیا (افغانستان و پاکستان) قرار دارد به صورت جدی با مصرف مواد مخدر رو به رو است.
بر طبق آماری که مدیر کل ستاد مبارزه با مواد مخدر اعلام کرده است حدود 2 میلیون نفرمعتاد در کشور ما وجود دارد که با حساب خانواده ی آنها، بیش از 10 میلیون نفر به طور مستقیم با این بحران دست به گریبانند. (که البته دبیر انجمن علمی داروسازان ایران، تعداد معتادین را بر اساس برخی آمارها، بیش از 3 میلیون نفر اعلام کرده است!!!)
همچنین در آمارهای رسمی منتشر شده، اعلام گردیده که بیش از 289.000 نفر به دلیل بیماری اعتیاد در زندان به سر می برند!!! و طی سال گذشته بیش از 190.000 نفر به طور داوطلبانه خود را به مراکز درمان اعتیاد معرفی کرده اند.
اما از نظر اقتصادی همین بس که مبلغی را که افراد معتاد صرف مواد مخدر می کنند معادل 15% درآمد نفت کشور است!!
بررسی ها نشان می دهد که 82% مردم، اعتیاد و گرایش به مواد مخدر را مهمترین عامل تهدید کننده ی رفاه و امنیت اجتماعی و سلامت فردی می دانند.
مصرف مواد مخدر به ویژه در جوانان یکی از نگرانی های جدی والدین محسوب می شود. جوانان به دلیل داشتن ویژگی هایی چون استقلال طلبی، کنجکاوی و هیجان خواهی و... بیشتر در معرض خطر مصرف مواد هستند.
اما در میان مهمترین عوامل گسترش اعتیاد، عدم آکاهی مردم از عواقب مصرف مواد مخدر است، ویکی از راههای مهم در
مقابله با این پدیده ی شوم، ارتقای سطح فرهنگ و آگاهی جامعه و همچنین حمایت های دولت در این مورد است. و این در
حالی است که سرانه پیشگیری از اعتیاد در ایران تنها 40 تومان است اما در کشور های غربی این مبلغ حدود 12.000 تومان
می باشد، که این ارقام نشان دهنده ی کم لطفی های دولت در این مورد است. همچنین دبیر انجمن علمی داروسازان ایران،
فاجعه ای را بیان کرد که: متوسط زمان دسترسی به مواد مخدر در ایران 30 تا 40 دقیقه می باشد.
از آنجایی که هدف اولیه ی این نشریه آگاهی دادن در همه ی زمینه ها است بر خود لازم دیدم اطلاعاتی را در مورد انواع مواد مخدر و عوارض آنها به صورت مختصر بیان کنم. به امید روزی که جامعه ی ایرانی، از اعتیاد پاک گردد.
علل گرایش وشروع به مصرف مواد مخدر در جوانان: احساس بزرگ شدن، به عنوان راه حل مشکل، برای رفع خستگی، کسب لذت زودگذر، فرار از تنهایی، تسکین دردهای جسمانی، یکرنگی با گروه همسال، وجود سابقه ی اعتیاد در نزدیکان، معاشرت با دوستان ناباب، عدم آگاهی به مضرات مواد مخدر و ...
از این رو خانواده ها در پیشگیری از اعتیاد بسیار تأثیر گذارند.
مواد چیست؟ هر ماده ای که مصرف آن موجب تغییر در عملکرد شخص به ویژه کارکد مغز گردد، مواد نام دارد. که شامل: محرکها، توهم زاها، سستی آورها و مخدرها می شود.
اعتیاد چیست؟ اعتیاد یعنی وابستگی به مواد و یک بیماری جسمی و روانی است.
اما عوارض آن را می توان در 6 قسمت نام برد: جسمی، روانی، شغلی، خانوادگی، اقتصادی و اجتماعی.
در دامه 7 نوع مواد مخدر رایج را به صورت مختصر بیان می کنم: (البته انواع دیگری نیز وجود دارد اما به همین تعداد بسنده کردم.)
تریاک:
تریاک را افیون یا اوپیوم نیز می نامند. رنگ آن قهوه ای مایل به تیره می باشد و بوی آن شبیه آمونیاک است.
علائم: انقباض مردمک چشم، اشک آلود بودن چشمها، بی اشتهایی، خواب آلودگی، خماری و چرت زدن و ...
عوارض: کاهش فشار خون و تنفس، عدم تمرکز، دمدمی مزاجی، یبوست شدید، بیماری کبد، امراض پوستی، سکته، بیهوشی و کما و...
هروئین:
مخدری است بسیار اعتیاد آور که کوتاه ترین دوره ی تأثیر را دارد. هروئین پودری است سفید رنگ، اما به خاطر نا خالصی های به جا مانده از فرایند ساخت یا افزودنی ها، تغییر رنگ داده و به رنگ نخودی تبدیل شده است.
عوارض: وابستگی جسمی، کندی نفس، تهوع، عفونت دریچه ها و غشاء قلب، آرتروز، روماتیسم، بیماری ریوی و...
و این در حالی است که مدیر کل ستاد مبارزه با مواد مخدر اعلام کرده است بین 300 تا 400 هزار معتاد به هروئین در کشور وجود دارد.
کراک:
در یکی دو سال گذشته نام ماده ی جدیدی در رسانه ها به میان آمده است، که کراک نام دارد. این نوع مواد در جامعه بخصوص در بین جوانان گسترش زیادی پیدا کرده است.
بررسی ها نشان می دهد این ماده همان هروئین است که به شکل خالص تر و به صورت فشرده در آمده و در بازار خرید و فروش می شود. روش مصرف این نوع هروئین تدخین و دود کردن است. اما دلیل گسترش آن به این شرح است که: عده ای سود جو و قاچاقچی به دلیل نفرت جوانان از علائم و حالات معتادان به هروئین و متعاقب آن کاهش تقاضا برای مصرف این ماده اقدام به تبلیغات گسترده ای در بین جوانان جامعه نموده اند. به همین دلیل شماری از جوانان که از مواد مخدر قدیمی خسته شده بودند و این مواد را متعلق به قشر پایین جامعه قلمداد می کردند، اقدام به خرید و مصرف این این ماده مخدر که همان (هروئین فشرده) می باشد و با نام مستعار (کراک) وارد بازار شده بود نمودند. به طوری که مدیر فرهنگی و پیش گیری ستاد مبارزه با مواد مخدر نسبت به مصرف رو به گسترش کراک هشدار داد و گفت: 26% معتادان کشور کراک مصرف می کنند. (ظرف کمتر از 2 سال)
این ماده بسیار اعتیاد آور است و قدرت اعتیاد آوری آن چند برابر هروئین معمولی است. فرد پس از مصرف این ماده ی خطرناک در ابتدا احساس نشئگی میکند، و همراه با آن بدن گرم تر و دهان خشک می شود و در دست و پا احساس سنگینی می کند. در مواقعی نیز فرد مصرف کننده دچار حالت تهوع و بی قراری شدید می شود، بعد از این حالت اولیه، ممکن است تا چند ساعت سرگیجه پیش آید. در این وضعیت تمام اعمال مغز دچار نا بسامانی می گردد. حرکات قلب کند و تنفس در مواردی آنچنان آهسته می شود که منجر به مرگ می گردد.
درمان کراک نیز به علت: وجود مواد مخدر و محرک، غلظت بسیار بالای آن و... سخت تر و طولانی تر است.
حشیش:
این ماده جزو مواد توهم زا وبا تأثیرات مخرب بر مغز بین واقعیت و خیال، اختلاف حاصل می نماید. که مصرف دراز مدت آن پوکی مغز را ایجاد می کند. ریشه ی اصلی این ماده شاهدانه است و ماده ی مؤثر آن ماری جوانا، گراس، بنگ و بیش از 60 نوع ماده ی دیگر در گیاه است. رنگ حشیش حنایی مایل به قهوه ای می باشد، و به صورت تخته ای، لواشکی لول یا پوره ای است.
عوارض: ایجاد توهم، پوکی مغز، اختلال در حافظه، عدم تمرکز، ناهماهنگی و بی تعادلی، تپش قلب، خشکی دهان و پر اشتهایی و...
همچنین متخصصان ذکر می کنند که مصرف آن باعث ترغیب و تشویق فرد برای مصرف سایر مواد از جمله: الکل، تریاک، هروئین و... می گردد.
کریستال: شیشه - آیس
شیشه از دسته مصنوعی توان افزاها است. در واقع شکلی از (دی متامفتامین) بدون رنگ و بو است، که دارای کریستالهای بزرگ می باشد. این ماده به شکل نبات خرد شده و به صورت بلور بوده و با وسیله ای بنام پایپ مصرف می شود.
عوارض: پرخاشگری، بی قراری، عدم کنترل روانی، از بین رفتن پروستات، کاهش خواب و آرامش تا 4 ساعت، بدبینی به نوامیس خود، اعتیاد شدید روانی و مرگ مغزی و...
اکستازی (اکستسی) :
در لغت به معنای نشاط آور و سرخوشی مفرط است، ولی علیرغم معنای فریبنده ی آن مصرف اکستسی عوارض ناگوار و غیر قابل جبرانی دارد. ساختار آن به (متلین دی اکسی مت آمفتامین 3 و 4) شبیه است. البته ترکیب هایی شامل متادون و کتامین نیز به عنوان اکستیزی به صورت دست ساز در بازار موجود می باشد که بسیار خطرناک است.
برای اکستازی اسم های خیابانی زیادی در جامعه وجود دارد، از جمله می توان به: (بمب شادی، بمب هیجان، استار، فراری، داروی عشق، هاگ، مک دونالد و...) نام برد.
اکستازی به طور معمول به شکل قرصهای رنگی است، که روی آن شکل هایی مانند: قلب، ضربدر، پروانه، حروف لاتین و... نوشته شده است. البته اشکال: تزریقی، برچسبی، ژل و نوشیدنی آن نیز گزارش شده است.
این ماده 20 دقیقه ( اگر معده خالی باشد 15 دقیقه ) پس از مصرف به مغز می رسد و اثر آن بین 4 تا 6 ساعت باقی می ماند. و حتی آثار مخرب مصرف آن تا 7 سال پس از یک بار مصرف در اسکن های انجام شده ی مغز مشاهده می شود و گزارشهایی نیزدر مورد اقدام به خود کشی و خودزنی پس از مصرف آن رسیده است.
اثرات: تپش قلب، افزایش فشار خون، هراس، سکته، توهم، نارسایی کلیوی و...
عوارض بلند مدت: افسردگی، اختلال خواب، میل شدید به مواد مخدر، افزایش اضطراب، پرخاشگری، ساییدن دندانها، تخریب سلولهای مغزی، خونریزی مغزی، اختلالات قلبی و عروقی و...
از آنجایی که اثرات مصرف آن به صورت تحلیل و نابودی سلولهای مغزی است و این اثرات غیر قابل بازگشت است، اعتیاد به اکستسی متأسفانه درمان قطعی ندارد.
LSD:
سر دسته ی مواد توهم زا می باشد، که باعث اختلال در درک زمان و مکان و تغییرات خلق و خوی و توهمات بینایی میشود. (که از این رو بسیار شبیه اکستازی می باشد.)
این ماده به شکل کاغذهای چهارگوش (تمبر) آغشته به الکل می باشد، که آن را روی زبان می گذارند. و همچنین به صورت قرص های ژلاتینی، پودر، کریستال، مایع، آمپول و کپسول مصرف می شود. بیش از 80 نام خیابانی برای آن وجود دارد، مانند: اسید، تریپ، کاغذ خشک کن، تیکت و...
در صورت مصرف زیاد آن : کمای طولانی مدت، ایست تنفسی، گیجی طولانی مدت و... به وجود می آید.
فرد مصرف کننده ممکن است چندین ماه بعد از مصرف، دارای حالات روانی و اختلالات بینایی شود. گاهی اوقات برطرف کردن این حالات با استفاده از داروهایی همچون: (بنزو دیازپین) امکان پذیر است، اما بهترین درمان، جدا کردن فرد مصرف کننده از دوستان نابابش است.
منبع: اینترنت
جنبش و تشکل های زنان در انقلاب
مشروطه
: آرشام قادری نژاد.
شوراها و دیگر سازمانهای زنان که در دوره اوّل انقلاب مشروطیّت در ایران در دفاع از انقلاب مشروطیت و احقاق حق برابری و رفع ستم بر زنان بوجود آمدند
متنوع و بیشمار بودند ولی به خاطر جّو خرافات مذهبی از یک سو و تسلط رژیم استبداد از سوی دیگر، هوّیت و وجود آنان برای سالهای مدید از نظر مردم
ایران پنهان نگاه داشته شدند.
از مهم ترین تشکلها و انجمنهای زنان دوره اوّل مشورطیّت میتوان به موارد زیر اشاره کرد :
انجمن آزادی زنان، در 1907
اتحادیه غیبی نسوان، در 1907
انجمن نسوان ایران، در 1910
انجمن نسوان وطن، در 1910
شرکت خیّریه خواتین ایران،1910
اتحادیّه نسوان، در 1911
انجمن همّت خواتین، در 1911
شورای هیأت خواتین مرکزی، در 1911
با اینکه این انجمن ها عمدتاً در تهران فعالیت داشتند ولی در شهرهای دیگر ایران و خارج از ایران نیز زنان در این دوره در راه احقاق حق آزادیهای
دموکراتیک و برابری متشکل شده و علیه تاریک اندیشی ، «سنن مضّر» به مبارزه روی آوردند. معروفترین آنها عبارت بودند از:
شورای زنان ( نیمه مخفی) در تبریز در سال 1907، «هیئت زنان اصفهان،» انجمن خیّریه های نسوان ایرانیان مقیم استانبول و « انجمن زنان ایران،» در
عشق آباد، به رهبری شمس کسمائی ، شاعره بزرگ در 1909
انجمن آزادی زنان یکی از قدیمی ترین سازمانهای سیاسی زنان در ایران است که در سال 1906 در تهران تأسیس شد و یکی ازانسان های ارجمند و انقلابی
این انجمن تاج السطلنه قاجار، دختر ناصر الدین شاه بود که بررسی کتاب خاطرات او نشان میدهد که او شاید اولّین زن فمینیست – سوسیالیست تاریخ ایران
بوده است. از فعالین دیگر این انجمن اینجا باید از افتخار السطنه ، خواهر تاج السطنه ، صدیقه دولت آبادی و شمس الملوک جواهر کلام ( که هر دو در دهه
1300 خورشیدی
(1920 میلادی) نقش مهمی در تاریخ معاصر مبارزات زنان ایران بازی کردند ) نام برد.
انجمن نسوان ایران در سال 1910 در تهران توسط شصت نفر از زنان فعال و شاخص تشکیل شد. این انجمن اخذ قرض خارجی و خرید کالاهای خارجی را
بایکوت کرد و در ایجاد مدارس دخترانه، مدارس اکابر و یتیم خانه ها قدم های موثری برداشت. انجمن ها و شوراهای زنان در دوره اوّل مشروطیت با
همدیگر در اکثر تظاهرات و اعتراضات علیه نفوذ دولت های خارجی در امور ایران و حمایت از آزادی های مّلی و دموکراتیک همکاری نزدیک داشتند.
بعضی از زنان مشهور این دوره که در انجمن ها و شوراها فعالیت های گسترده و فراگیر داشتند عبارت بودند از:
صدیقه دولت آبادی، ناشر نشریه ( زبان زنان )
محترم اسکندری، یکی از زنان سوسیالیست در دوره مشروطیت
هما محمودی، شاعر و نویسنده فمینیست و یکی از سازماندهان تظاهرات دلاورانه و تاریخی زنان در مقابل ساختمان مجلس در آذر و دی 1290 خورشیدی
شمس الملوک جواهر کلام، نویسنده، از فعالین جنبش زنان و معلم تاریخ ایران
بی بی وزیر اوف، موسس «دبستان ابتدائی دوشیزگان» در تهران، در سال 1907
طوبا آزموده، مدیر مدرسه«ناموس» در سال 1907
دُرّت المعالی، از فعالان انقلابی وضد امپریالیست، در جریان مذاکرات روس و انگلیس برای تجزیه ایران، در سال 1907
صفیه یزدی، موسس «مدرسه دخترانه» در سال 1910 و یکی از فمینیست های شاخص و ماهرخ گوهر شناس، موسس « مدرسه دخترانه ترقی» در 1911 و
مبلغ آزادی و برابری زنان
دخترانه و حقوق زنان باعث عکس العمل شدید در بین زنان مبارز علیه
نوری و دیگر محافظه کار مثل سید علی شوشتری گشت. شکایات و اعتراضات و دیگر فعالیت های
زنان آزادیخواه علیه نوری بطور چشمگیر و وسیعی در مطبوعات دوره اوّل انقلاب 1906-1908 بویژه در «مساوات» «حبل المتین» «صوراسرافیل» و
«ندای وطن» منعکس گشتند .
انتقادات کوبنده زنان فعال در این دوره فقط متوجه علمای محافظه کار سنت گرا نبود. آنها همچنین به
بی عملی و عدم وجود یک برنامه برای پیشرفت و رفاه اجتماعی در مجلس شورای ملی دوره اّول نیز برخورد کرده و از مجلسیان که اکثرشان مخالف آزادی
زنان بودند شدیداً انتقاد کردند. ولی در همین دوره بودند مردانی که هم در مجلس و هم در مطبوعات از آزادی زنان، گشایش مدارس دخترانه و گسترش
شوراهای زنان حمایت کردند و یا حّداقل وجود آنها را تحمل کردند. از نمایندگان مجلس اوّل که از حقوق و خواسته های زنان دفاع کردند در اینجا میتوان از
وکیل الّرعایا، نماینده همدان و تقی زاده، نماینده تبریز نام برد. ولی زنان فعال و رهبران شوراهای زنان از انتقادات خود دست بر نداشتند و بعد از کودتای
محمد علیشاه در تیر 1287 خورشید( ژوئن 1908 میلادی) و بمباران مجلس ( که مقاومت و مبارزه علیه استبداد و ارتجاع به تبریز منتقل شد)، زنان نیز
گروه گروه به تبریز عزیمت کرده و در آنجا به انجمن تبریز، مرکز غیبی، ستارخان و مجاهدین پیوستند.
در دوره اوّل انقلاب مشروطیت زنان در جنبش ملّی با تشکیل انجمن و گشایش مدارس دخترانه به فعالیت های سیاسی و اجتماعی روی آورده و همانطور که
قبلاً شرح داده شد علمای محافظه کار را که مخالف آزادی و تحصیل زنان بودند به چالش های جدی طلبیدند. بعد از کودتای محمد علیشاه و بمباران مجلس،
تعداد کثیری از زنان از تهران و شهرهای دیگر به سوی تبریز روان گشتند تا در آنجا به انقلاب مجاهدین تبریز تحت رهبری ستار خان بپیوندند.
منبع: اینترنت و کتاب : تاریخ احزاب سیاسی ایران
واژههای برگزیده بزرگان
داریوش.س
شیفتگان پرواز را میل خزیدن نیست. هلن کلر
برای مردان با اراده هیچ امکان ناپذیری وجود ندارد. کنفوسیوس
ضرب المثل انگلیسی: کسی که قدرت را با پول بخرد عدالت را هم به پول میفروشد
همین قدر که برای بدست آوردن آرزوئی اراده کنیم ، یک گام بلند در راه نیل بدان برداشته ایم . سی فوستر
انسان دانا به جای آنکه در انتظار رسیدن یک فرصت خوب در زندگی باشد خود آن را به وجود می آورد . فرانسیس بیکن
اگر به جای اسلحه با معلم به جنگ دنیا می رفتیم ، همۀ دشمنان نابود می شدند . بیسمارک
تنها با از خودگذشتگی برای دیگر آدمیان می توان جاودانه شد .
اُرد بزرگ
هرگز هنگام گام برداشتن به سوی آرمان بزرگ ، نگاهت به آنانی که دستمزد خویش را پیشاپیش می خواهند نباشد ! تنها به توانایی های خود اندیشه کن . اُرد بزرگ
وقتی نهال آزادی ریشه گرفت به سرعت رشد ونمو میکند .
جورج واشنگتن
کسیکه حفظ جان را مقدم بر آزادی بداند، لیاقت آزادی را ندارد. بنجامین فرانکلین
چنان باش که بتوانی به هر کس بگویی: «مثل من باش» .
امانوئل کانت
به فرزند عشق خود توانید داد، اما اندیشه تان را هرگز ، که وی را افکاری دیگر به سر است ، تفکراتی از آن خویشتن. جبران خلیل جبران
اگر همیشه همان کاری را که انجام داده اید تکرار کنید ، چیزی بیش از آنچه تا کنون به دست آورده اید، به دست نخواهید آورد (؟).
در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند ، هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد (؟)
جامعه ترجیح میدهد به اختیار به جهنم برود اما به زور به بهشت نرود (؟)
مهم این نیست که از کجا شروع می کنید مهم این است که کجا تمام می کنید (؟)
ضرب المثل چینی
اگر شیر درنده ای در برابرت باشد بهتر است از اینکه سگ خائنی پشت سرت باشد
مصمم شوید که کارى باید صورت گیرد، سپس راه انجام آن را خواهید یافت . آبراهام لینکلن
آنکس که زورمند و قوی است ، می تواند با مشت توانای خود دهان ضعیفی را در هم بشکند در حالیکه باید بداند که مشت درشت تری هم در آستین قویتری پنهان است .
پوشه
نامهآبراهام لینکلن به معلم پسرش
او باید بداند که همه مردم عادل و همه آن ها صادق نیستند ، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد ، انسان صدیقی هم وجود دارد . به او بگویید ، به ازای هر سیاستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردی هم یافت می شود . به او بیاموزید ، که در ازای هر دشمن ، دوستی هم هست . می دانم که وقت می گیرد ، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش ، یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد . به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد . از پیروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر دارید . به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید .
اگر می توانید ، به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید . به او بگویید تعمق کند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود . به گل های درون باغچه و زنبورها که در هوا پرواز می کنند ، دقیق شود .
به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد . به پسرم یاد بدهید با ملایم ها ، ملایم و با گردن کش ها ، گردن کش باشد . به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .
به پسرم یاد بدهید که همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند .
ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید . اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند . به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد .
به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند ، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست .
به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد .
در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید ة اما از او یک نازپرورده نسازید . بگذارید که او شجاع باشد ، به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید ، پسرم کودک کم سال بسیار خوبی است.
شعر امروز
مردان وطن
فرهادمتصرف"
چشم گریه ،چشم خون،چشم انتظار
چشمهای خیره برگورومزار
رنگ رخ ،زنگارماتم
گونه ها ازاشک خیس
شهنه وقاضی همه در لفت ولیس
شهرگریه،شهرخون،شهرانتظار
وصف بی گانه ،کشته های بی مزار
این است حال وروز وطن
وصف کشته های بی کفن
این است حال مردان وطن
وارهیدن از قیدبند
زنجیرها راازخود زدودن
....
انگاه
صدای چکمه ی شهنه
در فضای مغشوش شهر
انگاه باز
کشاکش زنجیر
بردوش مردان وطن
ایام مهد کودک
(جواد راشکی)
چه خوشبود آن زمان، خوش باوری ها
در این دنیای آکنده ز بی رسمی
کلاس های پر از نقش و نگاری که
نوید بخت نیک و کام خوش می داد
به همراه سخن های پر از امید
که می آمد ز پشت چهره ی خندان دلمرده
معلم های مایوسی که باور داشتند از این سخن های عبیر آمیز یاس گونه
نه چندان دور از اکنون صدای یاس می آید
معلم های آگاهی که شاید سال ها پیشتر
به دل محکم می گفتند که علم نیست برتر از ثروت
ولی در لفظ می گفتند همان را شکل بر عکسش
چه امری بود و چه معروفی
ندای دل نمی آمد برون از عمق جان هاشان
ولی افسوس چه خوش میی نشست به اعماق درون من...
به جز رشوه ستاندن و به جز رفتار نا نیکو
ندیدم من ز ماموری که سالها پیش می گفتنمبرایش از دل و جانم
به شب که من به خواب هستم پلیس شهر بیدار است
اگر من خواب خوشی بینم ز تامین پلیسان است
ولی اکنون پی بردم چنین مامور و ژاندارمی مگر در خواب شب بینم
سیاه چال (فرهاد متصرف)
قلندر پله ها را ره می نوردید
به پایین سوی
قدم ها چون چکه آبی کز فراز غار فرود آید
به پهنا پست جمع اب
چونان مته ی ۀهن گداز
می نماید مغز را به حفاری
از این پایین
به کم سویی
گویی نگهبان ایستاده بر بالای محبس بود
صدای گامهایش
در مماس با میله ها خاموش گردید
ولیکن پیچش در مغز
حکایت از تک وعده ی ظهرانه را می داشت
فرو بستن دوباره خشم، دوباره تازیانه،... دوباره لب
و شاید این بار کمی مهربان تر
تکه نانی خشک و کپکدار
و آبی در کاسه ی چرکین
...
قلندر همچنان ایستاده در گوشه ی م
نظرات ()استاد جمشید قشنگ با بیش از ١٠ سال پیشینه تدریس از دانشگاه فردوسی در آستانه اخراج قرار گرفت. بر اساس شنیده ها پس از آن که دانشگاه در ابتدای سال تحصیلی ٨۶ -٨٧ به علت اعتراض همگانی دانشجویان از اخراج ایشان منصرف شد در ابتدای تعطیلات دانشگاه تصمیم خود را به گونه ای دیگر به مرحله اجرا در آورد.
تعداد کمی از دانشجویان باز مانده در تلاشند تا اخراج ایشان جلو گیری کنند
نظرات ()
جشن مهرگان
آرش. م
فصل پاییز با نام های پادیز، خزان و پسین شناخته شده است که در ادب فارسی و از جمله شاهنامه به فصل پاییز اطلاق می شود که امروزه در کشور تاجیکستان و شمال افغانستان تداول دارد.
مهر در اوستا به معنای پیمان و دوستی و روشنایی است. یکی از بزرگ ترین ایزدان اساطیر کهن هند و ایرانی که بعد ها در پی دگرگونی های اجتماعی تبدیل شد و جنبه ی ملی گرفت که بعدها نیز کیش جداگانه ای به نام (میتراییسم) از آن پدید آمد و در بخش بزرگی از آسیا به ویژه اروپا گسترش یافت که در نهایت منجر به پذیرش مسیحیت در اروپا شد؛ به طوری که بسیاری از نهادهای دینی مسیحیان و پاره ای از جنبه های ادیان دیگر گرفته شده از بنیادهای آیین مهر است و باز مانده ی مهراب و تندیس ها و پیکره های برزگ ایزد مهر در دروازه ی کلیسای سن پیتر، واتیکان در روم و در ده ها کلیسای دیگر می توان دید.
مهرگان دومین جشن و به روایتی در برخی از دوره های تاریخی نخستین جشن و مراسم آیینی بزرگ ایرانیان به شمار آمده است که از نظر اهمیت همتای نوروز است و از شانزده مهر به خاطر تطابق نامی این روز با مهر ماه آغاز و به مدت شش روز تا بیست یکم مهر ماه ادامه داشته است.

هنگامه ی اصلی جشن مهرگان هرمزد روز از ماه مهر (یکم) تحت عنوان میتراکانا یا همان مهرگان بود؛ بزرگ ترین جشن هخامنشی که بنا به دلایلی به شانزده مهر ماه انتقال یافت.
«کتزیاس» تاریخ نویس نامدار یونانی می گوید که: « شهریاران هخامنشی هیچ گاه شراب نمی نوشیدند مگر در روز مهرگان که جامه ی ارغوانی می پوشیدند.» و در جای دیگر« دوریس» می گوید:« در این جشن پادشاهان می رقصیدند و اردشیر بابکان و انوشیروان جامه ی نو به مردم می بخشیدند» و بنا به روایتی تاج گذاری اردشیر بابکان مقارن با مهرگان بوده است و در نوشته های پارسی و عربی خبرهای زیادی درباره ی مهرگان آمده به طوری که ابوریحان می نویسد : « گویند مهر که نام خورشید است در چنین روزی پدید آمد و پادشاهان نیز در این جشن تاجی به شکل خورشید که دایره چرخ مانند در آن نهاده شده بود، می گذاشتند.»
همان گونه که گفته شد مهرگان تا بیست ویک مهر ماه که به نام« رام روز» است،ادامه داشت ؛ روزی که بنا به گفته فردوسی «بیوراسب» یا همان ضحاک، به دست فریدون و به کمک کاوه در دماوند زندانی شد. گویند چون در چنین روزی فرشتگان به یاری فریدون فرود آمده بودند؛ به یاد آن روز در مهرگان مردان دلیری را در سرای پادشاهان هخامنشی می گماشتند که بامدادن با آواز بلند می گفتند: ای فرشتگان به سوی جهان به شتابید و جهان را از گزند اهریمن برهانید.
از سلمان پارسی نیز نقل شده است که در اهمیت این جشن می گوید:« ما در عهد ساسانیان بر این باور بودیم که خداوند یاقوت را برای نوروز و زبرجد را برای مهرگان آفرید و این ایام را بر دیگر روز ها برتری داد چنان که یاقوت و زبرجد را بر دیگر گوهرها.»
همان گونه که ازگفته ی سلمان پارسی نمایان است اهمیت ویژه ی مهرگان به این خاطر است که در گاه شماری کهن ایرانی سال تنها شامل دو فصل بزرگ می شد؛ به بیان دیگر نوروز آغاز فصل تابستانی می بود که هفت ماه می داشت و فصل دوم ، زمستان بود که با جشن مهرگان آغاز و به مدت پنج ماه به درازا می کشید و دو جشن بزرگ ایرانی را تشکیل می دادند که هنوز هم پس از قرن ها در بسیاری از روستاها پاس داشته می شود، که البته با مشکلاتی نیز همراه بوده است؛ به طوری که بنی امیه با تعصبات ضد ایرانی در این روز زرتشتیان را مجبور به پرداخت هدایایی می کردند؛ جرجی زیدان در کتاب تمدن مقدار این هدایا را پنج تا ده میلیون درهم آورده است.
برای آگاهی بیشتر به این کتاب ها می توان مراجعه کرد:
اوستا؛ دوست خواه، جلیل
دیدی نو از دینی کهن
جشن ها و گردهمایی های ملی ایران باستان
نظرات ()
گفتگوی کوتاهی درباره نوروز و جشن اسفندگان با کوروش صالحی بنیان گذارو دبیر فرزندان اهورایی ایران
- سرور کوروش از این که وقت خود را در اختیار ما قرار دادید سپاسگزاریم .پیش از گفتگودربارهی نوروز آگاهی اندکی درباره بنیان و کار فرزندان اهورایی ایران بفرمایید.
- خشت بنای فرزندان اهورایی ایران در اوایل دههی هفتاد گذاشته شد و نرم نرم دوستان و سرورانی که آرمانی مگر سرافرازی و سر بلندی ایران و ایرانی نداشتند به آن پیوستند و ما جریانی را بوجود آوردیم که این جریان با کارکرد فرهنگی، اجتماعی، سیاسی تا به امروز به زندگی خود ادامه داده است. بی گمان در میان راه، فراز و نشیب های فراوانی بود و سختیهای جان فرسایی که گاه کار را تا لب پرتگاه پیش می برد اما از این گذرگاه های تاریخی گذشتیم و اکنون به اینجا رسیدیم . بارها نیروهای نفوذی خودفروخته و دشمنان آگاه و دوستان نا آگاه برآن شدند تا همبستگی ما را از هم بپاشانند و تخریب و نابود کنند اما با همدلی و هوشیاری و همبستگی یاران دیرآشنا راه به جایی نبردند و آنان برای خود مگر نام بد و سیاه در تاریخ برجای نگذاشتند .
اکنون کارکرد عمده ما فرهنگی است و خویشکاری خود را در شعار آگاهی ، آزادی و برابری تجلی داده ایم . ما سرچشمه همه کاستی ها را جهل می دانیم پس برانیم ریشهی نادانی و جهل را برکنیم. برای آگاهی جامعه با همهی توان می کوشیم و این گرانترین خویشکاری ما به دور از هر زنده باد و مرده باد است.
- منشا پیدایش نوروز به چه دورهای از تاریخ باز می گردد؟
- نوروز از هزارههای دور برای ما برجا مانده است ، ما به طور دقیق نمی توانیم زمان مشخصی را برای پیدایش نوروز بیاوریم . اما براساس منابع و سرچشمههای موجود سه روایت وجود دارد که می تواند قابل تامل باشد .
نخست شاهنامه و ماخذهای شاهنامه یعنی خداینامهها و منابع پهلوی بازمانده از روزگار ساسانیان است . بنا بر روایت شاهنامه نوروز به روزگار جمشید پادشاه اساطیری ایران باز می گردد . هنگامی که جمشید شاه توانست گنجی از ابزارها پدید آورد ، جامه رزم و ابزارهای جنگی بسازد ، خانه سازی و خشت زنی کند و درمان دردها را آشکار سازد و غیره، نوروزپدید آمد.
اینجا فردوسی می گوید :
جهان انجمن شد بر تــــخت او
فرو مانده از فــرهی بــخــت او
به جمشید برگوهر افشانـــدنــد
سر سال نو هرمز فرودیــــــن
برآسوده از رنج تن دل ز کـیـن
بزرگان به شادی بیاراستـــــند
می جام رامشگران خواســــتـنـد
چنین روز فرخ از آن روزگار
بمانده از آن خسروان یـــــادگــار
بر اساس روایتهایی از شاهنامه این روز یعنی روز نو یا نوروز ، روزی بود که ساختار اجتماعی ، اقتصادی ، و حتا سیاسی ایرانیان دگرگونی پیدا کرد . یعنی ما از یک جامعه دامداری وارد جامعه کشاورزی شدیم . خانههای پارچهای و پوستی و حصیری به خانههای خشتی تبدیل شد . گیاهان شناسایی و درمان دردها از شکل خرافی خود که مبتنی بر خواندن ورد و جادو بود، بیرون آمد و شکل علمی به خود گرفت . در ساختار سیاسی از قبیله ها و طایفه ها یکی به عنوان شاه که زمام امور را در دست داشت، برگزیده شد. در این جا تمرکزی در ساختار سیاسی بوجود آمد.اما در نهایت خود جمشید ادعای موبد- شاهی کرد و با پیوند دین با سیاست در سراشیب سقوط قرار گرفت . این دگرگونیها برای ایرانیان دارای اهمیت زیادی بود؛ چرا که زندگی نوینی را پیش روی آنها گشود .
دیگر اینکه براساس متنهای مذهبی و دینی و اساطیری که رنگ و بوی دینی گرفته است، اهورا مزدا در نوروز کار آفرینش جهان را به پایان می رساند . بر اساس این منابع اهورا مزدا نخست آسمان ، سپس آب ، زمین ، گیاهان ، جانوران و در پایان انسان را آفرید . نوروز از این رو ارج گرفت و ارزشمند شد و ایرانیان این روز را جشن گرفتند .
این باور توسط ایرانیان زرتشتی پاسداری و نکات دیگری در درازای زمان به آن افزوده شد و نوروز اهمیت ویژهای یافت و با همه یورشها به فرهنگ ایرانی این جشنها نه تنها از بین نرفت بلکه در دیگر سرزمینها نیزگسترش یافت .
اما مسئله مهم در دستاویز دیگر نگاه ویژهی ایرانیان به طبیعت بوده است . بر اساس زندگی در مدار معتدل و وجود فصلهای گوناگون و زندگی ایرانی که وابسته به دامداری و کشاورزی بوده است ، آمدن فصل بهار و رهایی از سرما و سردی و برودت خود بهترین نوید و زندگی بخش ترین مژده برای کشاورزان و دامداران بوده است . بر این اساس زمستانهای سخت و سرد به پایان می رسید . برفها آب و زمینها سبز می شد و این برای دامدارانی که فصل سرد زمستان را بدون علوفه کافی برای دامهایشان و غذای کافی برای خود سپری کردهاند ، می توانست بهترین مژده و زندگی بخش باشد . علاوه بر اینکه در باورهای ایرانی سرما و تاریکی از نشانههای اهریمن به شمار می آمد و بهار و گرمی و روشنایی نشانههایی از اهورا بودند .
- نوروز در زندگی امروز ایرانی چه نقشی می تواند بازی کند ؟
- چیزی که امروز بیش از دیروز اهمیت دارد توجه به فلسفه نوروز است . ظواهر نوروز اهمیت دارد اما نباید این سبب شود که فلسفه نوروز را دگرگون کند.
جامعه ما رو به رشد است و به میزان قابل توجهی در بیشتر اقشار جامعه تجمل گرایی گسترش یافته است و چشم و همچشمی به صورت یک معضل اجتماعی به چشم می خورد و این زندگیها را تحت شعاع خود قرار می دهد و لرزه بر اندام آن می افکند .
در مورد نوروز باید گفت که اگر تجملات به این آیین راه یابند در کنار دستاویزهای نرم نرم فراموش خواهد شد . ما در کنار برگزاری شکوهمند نوروز، نباید فلسفه آن را فراموش کنیم . این فلسفه نوروز است که سبب تکاپوی اجتماعی می شود . نوروز آغاز سال نوست ما در هنگام دگرگونی سال تلاش می کنیم بهترین کار را به باور خود انجام دهیم تا آن در همه سال ادامه یابد. مثلاً یکی کتاب می خواند ، یکی دعا می کند ، یکی پول می شمارد و غیره . در واقع این به شکل نمادین آشکارمی سازد که ما خواهان آن هستیم که بهترین کار را در آغاز سال نو انجام دهیم و آن را تا پایان سال ادامه دهیم .
در آیین نوروز رسم بر این است که پیش از دگرگونی سال خانه ها را غبار روبی کنیم ، لباس نو بپوشیم ، وسایل کهنه را نو کنیم و غیره . این یک نماد است چیزی که اهمیت بیشتری می یابد درون ماست . ما آن چه را که آشکار است را غبار روبی می کنیم ، اما به درون خود هیچ توجهی نداریم . لباسهای ما نو می شود ولی د ر اندیشهی ما هیچ دگرگونی رخ نمی دهد کردار ما همچون سالهای پیش است . در حالی که ما باید به درون خود، به اندیشه خود، به کردار خود بیاندیشیم و توجه کنیم و در نهایت تلاش کنیم با آغاز سال نو اشتباههای گذشته را تکرار نکنیم ، دل خود را از کینهها بشوییم ، کردارمان نیک شود ، انتقاد پذیر شویم ، از خودخواهی و خودکامگی که کرداری اهریمنی است دور شویم ، این چنین است که می توانیم به یک سال کارنامه خود بنگریم و نقطههای قوتش را نیرومند و سستی و ضعفش را کمرنگ و در نهایت از بین ببریم . ما در این صورت می توانیم بگوییم با سال نو، نو شدهایم وگرنه دگرگونی پوشاک و ظواهر نمی تواند برای ما گره گشا باشد .
نوروز از این رو نوروز نامیده شده که روز نو بوده است . ایرانیان در زندگی خود انقلابی به وجود آوردند و به سوی تمدن و پیشرفت گام برداشتند .زندگی شبانی به زندگی کشاورزی بدل شد . یکجانشینی جای کوچنشینی را گرفت ، علم به وجود آمد ، تمرکز سیاسی پدید آمد، ابزار به وجود آمد، درمان دردها کشف شد و غیره .
حال اگر این تکرار نوروز که با بیدار شدن طبیعت همراه است باعث بیدار شدن ما نشود دیگر نوروز، نوروز نیست . وقتی اخلاق ما اخلاق حیوانی باشد و تغییر نکند دیگر نوروز، نوروز نخواهد بود. بلکه نوروز دایره ی بسته ای است که راه به جایی نمی برد و ما ماشین وار بدون درک آن، آن را تکرار می کنیم .
اساساً کمتر جامعهای همانند ماست که در آن تلنگرهای اجتماعی قوی ای به صورت سنت همانند نوروز وجود داشته باشد . این تلنگرهای اجتماعی باید از سوی روشنفکران و صاحبنظران تقویت شود ، باز شود ، برای مردم گفته شود . در این صورت ما می توانیم از گنجینهی با ارزش فرهنگی خود برای دستیابی به ایرانی آباد و آزاد بهره برداری کنیم وگرنه کاری نکرده و این گنج همچون گذشته خاک خواهد خورد .
ما مرده ریگبر یک میراث بزرگ، غنی و با ارزشیم ولی دامن زدن به برخی مسائل توسط بعضی از افراد ، گروه ها و سازمان ها و کارگزاران دولتی سبب شده است توشهی چندانی از این گنجینهی گران نبریم .
- با توجه به جشن اسفندگان مقام زن را در ایران کهن چگونه ارزیابی می کنید ؟
- همان گونه که گفته شد وقتی سخن از گنجینهی با ارزش فرهنگی به عنوان یک مرده ریگ بازمانده از نیاکان می شود سخن به گزاف گفته نشده . یکی از این مسائل گرامیداشت مقام زن در ایران باستان است . این برای ایرانیان غرور آفرین است که هنگامی که دنیا در توحش بود و زن ارزش نداشت و به عنوان جنس دوم به آن می نگریستند و گاه زنده به گور می شد ایرانیان مقام زن را گرامی داشته و حقوق آن را رعایت می کردند .
در واقع اسفندگان برابربا پنجم اسفند، سپندارمذ روز از اسفند ماه است که جشن اسفندگان یا سپندارمذگان برگزار می شده است. در فرهنگ ایران باستان سپندارمذ نشان بردباری و سازگاری اهورا مزداست که در جهان مادی نگهبانی زمین و موجودات آن بر دوش او گذارده شده است . از این رو این روز به عنوان روز زن در ایران باستان ارج نهاده می شد . چرا که سپندارمذ نقش مادرانهای دارد که از فرزندان خود نگهداری و نگهبانی می کند .
این جشن به جشن مزدگیران نامبردار است . پیشینهای دیرین دارد . براساس این جشن در این روز مردان برای زنان پیشکشی تهیه می کردند و به آنها می دادند . در این روز همهی تلاش جامعه بر آن بوده تا آرزوی زنان را برآورده سازد .
حال شما در فرهنگ و تاریخ گذشته هیچ مردمی نمی توانید چنین نمونه ای پیدا کنید . شگفت انگیز است بر اساس لوح های پیدا شده در شهر پارسه (تخت جمشید ) به نام زنانی بر می خوریم که نامشان به عنوان سرپرست کارگران زن و مرد آمده است که حقوق و مزایای بیشتری دریافت می کردند . اسنادی وجود دارد که حکایت می کند زنان حتا ادارهی امور منصبهای دولتی را بر عهده داشتند . یک زن ایرانی در دورهی هخامنشی فرمانده قسمتی از ناوگان جنگی ایران را بر عهده داشته است و یا این که استاتیرا دختر داریوش سوم در برابر سپاه اسکندر پایداری می کند و تا پای جان می جنگد . در دوره ساسانی دختران خسرو پرویز تاج شهریاری ایران بر سر می گذارند . و با تدابیر خود تلاش می کنند ایران آشفتهی واپسین سالهای ساسانیان را بهبود بخشند درشاهنامه زنانی همانند گردآفرید ، رودابه و تهمینه و غیره ستوده شده اند . گرد آفرید با سهراب نبرد و از مرز ایران دفاع می کند. در کار تولید سهم به سزایی داشته اند. سفالینه می ساختند، دامداری می کردند، در کار کشت و کار همدوش مردان کار می کردند. حال به امروز بازمی گردیم و نگاهی به پیرامون خود می کنیم .
امروز ما با این جشنها و آیینهای کهن غریبه و نا آشناییم و گاه بی تفاوت . مگر عده ای اندک از جشن اسفندگان آگاهی ندارند ما از فرهنگ گذشته خود دور افتاده ایم و از آن شناخت و درک درستی نداریم . این برای جامعه ایرانی خطرناک است. در واقع متولیان فرهنگی کشور در پیشگاه تاریخ باید پاسخ گو باشند.آیا پس از گذر از این همه سال یک مرد ایرانی حقوق زن خود را در خانواده رعایت می کند؟ جامعه ما به زن چه نگاهی دارد ؟ رفتار ما با زن ها چگونه است ؟ دولت ها و حکومت ها چه نگاهی به زن دارند و برای بهبود حقوق زنان چه کرده اند؟ حمایت قانون به چه میزان است ؟ چه گام هایی برای بالا بردن جایگاه زن و مقام او در جامعه برداشتیم ؟ پس از گذر از 2500 سال آیا ما از نیاکان خود در گرامیداشت حقوق زن پیشتریم یا نه ؟
با سپاس که وقت خود را در اختیار ما قرار دادید .
نظرات ()
ازفریاد تارهایی
۩ داریوش متصرف ۩
گذار از بی راهه های یک جامعه وپیمودن پیچ وخم های آن، بی نگاه به نشانه های یک طرفه ای که پیش روی باشندگان آن نهاده شده ، درونمایه ای پربار و نگاهی سرشار می خواهد؛ تافرد بتواند به درون پوسیدگی تیرک راه وکهنگی نمای آن پی بردوآنگاه خود جلودار راهی شودکه خواست و اراده اش روشن کننده این پیمایش بوده است. بدون آگاهی وخرد ورزی؛ فرد دراین هزارتوی پرخم همان راهی را می رود که خواست گماردگان این نشانه هاست. نشانه هایی که تمام روزنه های آفتاب وجود را بند می کند وبه آن اجازه بالاآمدن ازپس کوههای دربرگرفته اش را نمی دهد. گاه این بار رخوت آن چنان وجود فردراخسته می کندکه به یک باره بندها راپاره می کندوخودرابه این سو وآن سو می زند تاکه شایدراه در رویی بیابد. گاه راهی را می رودوچون به بن بست می رسدراه دیگری راآغازمی کند. وچه بساکه ممکن است یک راه را چندین و چندبار پیموده باشدوآخرخسته و رنجیده به گوشه ای می افتد. دیگر نه نای رفتن برای اومی ماند، نه خواست اینکه بخواهد بماندوخودبه خوددرپهنه هستی گم می شود. این ، هنگامی است که فردبخواهدآن نشانه ها رایکی پس ازدیگری ازپیش رو بردارد بی آنکه درخط پیمایشش نشان و چراغی ازخود بنمایاند و برنامه ای روشن برای بیرون شدن ازاین چرخه داشته باشد.
دراین برون شدباید به آسیبهایی که ممکن است فرد رادربرگیردآگاه بود. آسیبهایی که برآیند دونیروی بازدارنده درونی وبرونی است. بازدارنده های درونی بیشتر جنبه روانشناختی دارند و فردرابه جای آشتی باجامعه وپیرامونش به قهر و جدایی باآن وا می دارند. دلسردی، بی تفاوتی ودرون خیزی ازبازخوردهای این بازدارنده های درونی است که به مانندپرتگاههایی درپیچ وخم وجودانسان نهاده شده وهرآن ممکن است فردرا از راهی که می رودبه پایین اندازد. دراین حالت فردپویایی خود را ازدست می دهدو گاه این آفت زدگی ودرون پوچی رابه بیرون نیز فرافکنی می کند وتمام خیزشهاو جنبشها را وادار به شکست می بیند، تاآنجا که تکاپوی روزانه وآمد و شد باشندگان رانیز هیچ می انگارد.
بازدارنده های بیرونی درگذرگاه باریکی که فرد پیش روی خودشکاف می زند آهسته آهسته چون برفی فرود می آیند وهرآن راه را لغزنده تروگذار را دشوارتر می نمایند. گاه که فردازاین راه پرپیچ و خم و دشوارگذار به ستوه می آید؛ فریاد جان خراش وبلندی سرمی دهد. آنگاه تمام سرما ریزه ها وبرفهایی که درگوشه وکناراین گذرگاه فرونشسته اند به یکباره چون بهمنی برسراوفرود می آید و او رادرتوده انبوهی ازبرف وسرما دفن می کند.
بازدارنده های درونی و بیرونی پیوند تنگاتنگی باهم دارند ونمی توان گفت که هریک جداگانه دراندیشه
( 1 )
وروان فرداثر می گذارند. بی گمان چالشهای بیرونی ودشواریهای راه خدشه ای درحرکت وخواست فرد وارد می کند.همچنین کاستیهای درونی و آسیبهای روانی نیز پیامدهای ناگواری برای فرد و بازتاب آن درخردجمعی دارد.
این حرکت وبازپیدایی آن هنگام سخت ترمی نماید که بخواهد دردیگرگروهها و هم وندان آن فرد نیزاثرگذارباشد. انسان به عنوان موجودی اجتماعی و سیاسی پیوند نزدیک وجدایی ناپذیری بادیگر شهروندان و همگنان خود دارد. این پیوند درکوچکترین گونه ها وساختارهای اجتماعی چون خانواده، قبیله ، دهکده ، شهر.... تاشکوفاترین و رشدیافته ترین آن یعنی؛ فرمانروایی میهنی ، دیده می شود. ارسطوگردهم آیی انسانهارا- ازپیوند خانوادگی گرفته تاپدیدآمدن شهر- برآمده ازیک انگیزه درونی می دانست که درتمام انسانها نهفته است. بااین اندیشه به ستیز بانظریه فیلسوفان زمان خودبرخاست که اجتماع و فرمانروایی رابرآمده ازپیمان و قراردادی میان آدمیان می دانستند. پیمان و قراردادی میان هست ونیست. یعنی اینکه جامعه هم می تواند باشد هم اینکه نباشد.برخلاف آنچه که ارسطو جامعه انسانی رایک گردهم آیی خودانگیزانه می دانست. [1] واژه هایی چون" polis" ( به معنای « شهر» و« جامعه منظم سیاسی» ) ویا " polites" ( « پیوند فرد باشهر» ) مفهوم سازمان یافتگی شهر و اجتماع ارسطو رابهتر روشن می کند.[2] همچنین وی پدیداری روشهای نوسیاسی واجتماعی وجایگزینیش با روشها واندیشه های پیشین رابرآمده ازکشمکش وبرخورد آرا میان دسته های گوناگون جامعه می دانست . به ویژه نگاهی موشکافانه به انگیزه های جنبشها، وپایداری وترفندهای فرمانروایان وقت برای نگهداشت خودداشت که تازگی خود راهمچنان دارد .
این هنداد ( نظام ) شکوفا و رشدیافته ( فرمانروایی میهنی ) نه تنها به فرداین تلنگر را می زند که می بایست درجایگاه یک انسان به هم وندان خود کمک کند؛ همانا این پیمان را نیز ازاو می سپاردکه می بایست برای میهن وسرزمینی که درآن زندگی می کند خدمتگذارباشد. دربرابر فرهنگی که ازنیا خاک اوبه جای مانده کارگزارباشد و برای بهبود و شکوفایی هرچه بهترآن بکوشد.
بی گمان برقراری یک فرمانروایی میهنی ازهر فرد این پیمان رامی گیرد که می بایست برای شکوفایی نام میهن خودکوشا باشد تابتواند درجامعه جهانی که ازگردهم آیی همین دولت شهرها بوجود آمده نامی بلند ودرخور وپرچمی سرافراز داشته باشند. همچنین دربرابر دیگرانسانها و هم وندان خوداین پیمان را ازاو می گیردکه می بایست آنها راچون خود پاس داشته باشند. به فرد فرد انسانها با هررنگ وهرزبانی هستند، باهرفرهنگ وباوری که هستند،.... به دیده کرنش و پاسداشت نگاه کند. چراکه گرامی داشتن سرزمین وفرهنگِ خوداین باور رادر او پرورانده است که دیگرفرهنگها نیزبرای باشندگانش مورد پذیرش وپاسداشت هستند.
(2)
هنگامی که باور وآیین شهربانان یک سرزمین براندیشه وخردشهروندان آن سایه نیفکنده باشد و پیوند این دوازپذیرش یکدیگرسرچشمه گرفته باشد، وهردونیزبرآمده ازفرهنگ بومی ونیاخاک آن سرزمین باشد؛ نه تنها این گوی برآمده ازقله های سربلندی وشکوه را هرآن بزرگتر می نماید،که هرچه پیشتر رود درخشان تروشکوفاتر می کند. به گونه ای که بهبود وسروسامان بخشیدن به آن ازسوی هردو مورد پذیرش می باشد.پیوندی که این بار،یک سویه ازپیشگاه سخن گویان(پیشوایان)مردم صورت نگرفته ؛که برآمده ازفرهنگ آن سرزمین وخواستهای به روز مردم می باشد.دراین صورت چشمی همیشه درجامعه هست که نگهبان رفتارهای نمایندگان مردم باشد.چشمی در کوچه وبرزنهای شهر،در خانه های روستایی،.....نه در جایی ناپیدا وآسمانی دور.
به طورنمونه می توان به بهبودی وسروسامان بخشیدنی که دردوره ساسانی خسروانوشیروان درساختارجامعه به وجودآورداشاره کرد(همچنین دیگر فرمان روایان مردمی ومیهنی این دیار چون امیرکبیر ودکتر مصدق در دوره کنونی و....). وی دگرگونیها وبهینه سازیهایی دربخشهای سپاه، دادگستری وفرمانروایی ساتراپها به وجودآورده که برآمده ازخواست مردم ونیازکشور بود. هرچندکه هر ازچندگاهی برخی دولتمردان دربرابرخیزشها وخواستهای مردمی واکنش نشان می دادند؛ اما بایدچند نکته را درنظرداشت :
نخست اینکه همین سرو سامان دادن به ساختارجامعه درجهت خواست مردم و زدودن کاستیهایی که درامرکشورداری وجود داشت بود. اگربرخی خودکامگان درراه رسیدن به هدفهای خودهمه چیز را زیرپا می نهادند، برخی نیزبودند که پاسخگوی خواست مردم ونیازهای کشوربودند. درامپراطوری بزرگ روم نیز برخی فرمانروایان خودکامه درراه رسیدن به هدفهایشان ، پس ازاینکه نزدیکترین یاران خودرا ازدم تیغ می گذرانیدند وجنبشهای مردمی رانیزسرکوب می کردند؛خود ویا اینکه امپراطور بعدی دست به ساخت و سازهای بزرگی می زدند. به این گمان که بابرپایی این ساختمانهای باشکوه گذشته خود را از یادمردم بزدایند. هرچندکه دراین ساخت وسازها بیشترگذران وقت مردم وخوش گذارانی ایشان مقصود بودوکمتر به جنبه های فرهنگی وانسانی آن توجه می شد. نهایت آنچه که ازآن دوران به دست آمده ومردم این زمانه را انگشت به دهان گذاشته یک معماری باشکوه می باشد. بی خبرازاینکه درپشت دیوارهای آن چه انسانهایی برای گذران وقت تماشاچیان به خاک وخون کشیده شده اند.
دوم اینکه می بایست به رخنه وسایه افکنی آیین پرستانی که به عنوان ‹‹گماشتگان مقدس›› دردستگاه دولتی بودند وبر خرد واندیشه مردم چیرگی داشتنداشاره کرد. که چگونه بااشاره ای شرایط رابه سودخودپیش می بردند. وچه بسا اگر این بهینه سازیها همچنان درراه خودپیش می رفت دست ایشان نیزاز دستبرد به قانونی که درجهت رفاه مردم وسامان کشورداری گذرانده می شد کوتاه می شد. شایدگمان رود که حال وهوای آن زمان برای این رنسانس فرهنگی واجتماعی زود می بود. اما باید این نکته را نیز پذیرفت که آنچه پیشاهنگی و
(3)
وشکوفایی یک فرهنگ را موجب می شود و یا اینکه موجب عقب افتادن آن ازکاروان فرهنگ و دانش می شود؛ بیشترازآنکه ترتیب پیشامدهای تاریخی در بازه زمانی به عنوان یک عامل جنبش درآن اثرگذار باشد؛ خدشه در پیشاهنگی وحرکت روبه جلوی تمدن وفرهنگ یک سرزمین موجب درجازدن وپس رفتن آن می شود. آن زمانی که رنسانس فرهنگی و اجتماعی دراروپاپیش آمد، پیشترازآن این حرکت روبه جلودر ایران دیده می شد، اما نبودیک فرمانروایی میهنی، و فرهنگی که ازنیاخاک این سرزمین برآمده باشدخدشه جبران ناپذیری به این پیشاهنگی واردنمود. همچنین آن زمانی که گمان می رفت ترتیب پیشامدهای تاریخی درفضای فرهنگی جهان، وبازه زمانی هم خوان باآن ، حرکت روبه جلویی برای فرهنگها و دولت شهرها فراهم آورده ، بازسایه های این دست یازی وخدشه موجب می شدکه چرخهای حرکت وجنبش بیشتر ازپیش درگل فرود رود تاآنجا که درآوردن آن برای کوشندگان فردا سخت تر و جان فرساتر شده است. نمونه آن رامی توان درتکانش و جنبش ایرانیان درخیزش مشروطه دید که چگونه باز دست یازی آیین پرستان وپیوندایشان با دولتمردان وقت که نمی خواستند بالاتر ازفرمان خودقانونی ببینند، این نهال نورسته را دچارآفت زدگی کرد. به گونه ای که تاتناورشدنش نیز این آفت وآسیب همراه اوبوده است.
سوم اینکه درفرمانروایی پادشاهی گاه پادشاهان خودکامه ای دیده می شوندکه جزفرمان خود پیشنهاد دیگری رابرنمی تابند وچه بسا همین خودکامگان نیزکشوررا به سمت نیستی ونابودی می کشانند: « بیشترانواع حکومت ستمگرپس ازبزرگ شدن کشورهاپدیدآمد، ولی برخی پیشترازآن درزمانی روایی یافت که شاهان آیین وشیوه نیاکان خویش فروگذاشتندوخودکامگی آغازکردند، انواع دیگربه دست کسانی برپاشدکه ] دردستگاه حکومت [ مناصب عالی داشتند ، به ویژه درروزگاران گذشته که مردم معمولاکارگزاران وگماشتگان مقدس رابرای مدتی دراز به مناصب خودمعین می کردند...»[3] .
حرکت روبه جلوی این هنداد اجتماعی می تواند به پادشاهی پارلمانی وکوتاهی دست پادشاهان ازدست برد به قانون اجرایی کشور بیانجامد. ویااینکه می تواند به سمت جمهوری پیش رود. آنچه دراین حرکت ناکارآمدترو وخسران پذیرتراست، این است که موجی ازبیرون فرهنگ وداشته های سرزمینی را بروبد و بخواهد برپایه باورهای بومی آن سرزمین خودرا استوارنماید.
چهارم اینکه باید میان یک جنبشی که ازمردم وبرای مردم سرچشمه گرفته است وخواستارنهادینه شدن خواستهای مردم درچهارچوب هندادهای قانونی و اجتماعی است با خیزشها و جنبشهایی که بی سازمان وازروی احساسات پاک مردمی سرچشمه گرفته تفاوت گذاشت. که این یکی هدفی جز برآوردن خواست آغازگران آن ونشستن ایشان به جای دولتمردان کنونی ندارد.« توطئه برضد شهریاران ممکن است چندین انگیزه داشته
(4)
باشد. مثلا چه بسا زبونی ] شهریاران [ وقدرت طلبی ] توطئه گران [ هردوانگیزه آنند؛ توطئه مهرداد برضد آریوبرزن ازاین گونه بود. ولی چنین دسایسی همیشه کار گستاخانی است که به فرمان شهریار به مناصب عالی نظامی رسیده اند....انگیزه کسانی که ازسرجاه دوستی و قدرت طلبی ] برضدشهریاران [ توطئه می کنند با انگیزه های که تاکنون برشمردیم فرق دارد، زیرا کسی که برای بدست آوردن غنیمت ومقام شهریاران را می کشد باکسی که به بویهُ جستن نام وافتخار چنین می کند رفتارش به یکسان نیست....»[4] .
اینجاصحبت ازیک فرمانروایی ایده ال وبدون گزندنیست ، که چنین شهرآرمانی وپاکی راباید درناکجا آبادجست ؛ که صحبت ازپیوند ونزدیکی هرچه بیشترمردم باشهربانان می باشد. هرچه بین باورهای ایشان دوری بیشتری باشد، به همان اندازه دگرگونی وبهینه سازی درساختارجامعه دشوارتر می شود. این دوری ریشه درناآگاهی مردم وجای گیری خواست دولتمردان درخرد و اندیشه ایشان دارد. همچنین دوری هردوازفرهنگی است که درآن رشدیافته اند.
دراین هنگام میان آغازگران تکانشی که برخاسته ازمردم وبرای مردم است وهم خواستار پیشر فت و شکوفایی سرزمینی است که این مردم درآن زندگی می کنند؛ سنگ اندازانی پیدا می شوند که این پیمایش را از دید مردم ناباورانه تر می نمایند. آیین پرستانی که باپشت گرمی به الگوهای جا گرفته درناخودآگاه جمعی ، بت ایستاده درچشم خیره ایشان راتراشیده تر و ایستاتر می نمایند. وهراندازه ریشه آن دراین خاک تهی تا ژرفای بیشتری پیش رفته باشد، افکندنش بر زمین زمان و نیروی فزونتری می خواهد.آنچه که این سران قدرت تلاش در زنده نگه داشتن آن دارند،نه باور و فرهنگی است که از دل نیا خاک ویادمانهای مردم سر زده ودرنهانگاه ایشان فراگیر شده است؛که ساخت پایه ای است در فضای فرهنگی و فکری جامعه برای نگه داشت خود بر سریر قدرت. با شیوه تک گویی که نتیجه انحصارقدرت نزدایشان است هدفها وخواستهای سیاسی خود را در ذهن واندیشه مردم بصورت یک فرهنگ وباور فراگیر در می آورند ودر نتیجه زبان ،دیدگاه واندیشه مردم درخدمت خواست وپیشبرد هدفهای سیاسی سران قدرت قرار می گیرد.ایشان به دنبال پایه ای برای خردمند نشان دادن کردار خود هستند ودر این ره آورد گاه نیز به تبین جایگاه انسان در جهان وهستی و واکنشی که فرد می بایست در رویارویی باجایگاه خود در هستی داشته باشد می پردازند.به این روش آن باوربدون به کارگیری یک روش آگاهانه وبرخورداری از یک چهارچوب علمی نزد نیوشندگان آن نهادینه می شود.وچون چنین انگاشتی نزد مردم نهادینه شدکمبودها وکاستیهایی راکه درخدمت رسانی به جامعه از سوی دولتمردان می بینند،نه نتیجه فراگیر شدن آن باور ،که نتیجه ناتوانی دولتمردان درنمودبخشیدن به نویدهای خود می دانند. و چون در این بین خیزشی صورت گیردباز با چرخشی دیگر وبا پناه جستن به آن، شرایط را به سود خود پیش می برند.
(5)
نیروهای چیره بابکارگیری دوافزار روی در روی سایه خود راگسترده تر می نمایند. یکی کوبش ودیگری نرمش. نرمش نه به گونه ای که به خواست مردم هم داستان شوند؛ که این مردمند که با اجراکنندگان این گروه
خوانی هم آوا می شوند.و آن هنگامی است که گزند وآسیب پذیری این الگوهای پذیرفته شده مدام در گوش ایشان گوشزد شود.تحمیل این باور در ذهن ایشان که چون آنچه هست از دست رود آنگاه همه چیزازدست می رود؛سرزمین،فرهنگ،تاریخ،دانش،قدرت،....انگارهمه افزاز پیشرفت در این دایره بسته جای گرفته است.در این هنگام اگرکوبشی هم به کارگرفته شود با به کارگیری همین
ابزار وبا برانگیختن احساس جمعی آن را در چشم مردم پذیرا می نمایند.این کوبش هنگامی بیشتر به کار می رود که تازه واردان پهنه سیاست بخواهند آمدن خود و رفتن گذشتگان را پیدایش گریز ناپذیری در روند تاریخ وحرکت رو به جلوی آن بازگو کنند.در این صورت برای ساختن تاریخی نو با ابزارگوناگونی تلاش می کنند که یادمانهای مردمی ویادگارههایی که سینه به سینه تا کنون رسیده خاموش کنند.هر چند که با خاموشی این یادگارهها که می تواند تکانشی باشد برای یک خیزش دیگرو پویاتر،قدرت وقت پویایی خود را باز می یابد،اما باید دانست که این روش فقط در کوتاه مدت می تواند خواست ایشان را برآورده سازد و چون روزی این یادمانها فراگیرشوند ،آن هنگام است که می بایست چشم به راه برچیده شدن پلاس کهنه این زورگویان وخودکامگان بود.
اینجاست که می بایست در آغاز هر جنبشی نخست چراغی افروخته شود ودرپرتو آگاهی و خرد آن را به سرانجام رساند. که بی آن فرجام،یا ناکامی است یا کج روی.در دوران کنوی ایران جنبشی آغاز شد که اگر با چراغ آگاهی ،هم ازسوی آغازگران آن وهم از سوی مردم، همراه بود به آنچه که خواست پیشگامان آزادی بود می رسید.و آن جنبش مشروطه بود. در این باره می خوانیم:‹‹آن شور وسهشی که در مردم پدید آمده بود اگر با آگاهی سودمندی درباره زندگی توده ای و کشورداری و این زمینه ها توام گردیدی به زودی خاموشی نیافتی و با یک فریب کاری هایی از دیگران،کینه با مشروطه وآزادی جای آنهارا نگرفتی.››5
چالش دیگری که در این گذار ممکن است پیش آید تک روی و جدایی سخنگویان(پیشوایان)مردم از هم وگاه پیوند ایشان با نخبگان وگروههای دارای جایگاه بالا می باشد.ویا اینکه باورهای فراگیر پیشین هنوز سایه از سر ایشان برنداشته است.که در هر دو صورت باز نبود آگاهی وخردجمعی، و اینکه برای چه این تکاپو آغاز شده،پنهان کردن چهره واقعی در پس فریادها وایدئولوژیها،فداکردن خاک وفرهنگ وهم وندان خودبرای آن فریاد سرداده شده وازهر دری بادی آمدن و به سمت هربادسنجی جهت ورزیدن این جدایی را موجب می شود.
هرچه یک فرهنگ از باورهای ناهم داستان تری شکل گرفته باشداز سرگیری وچینش دوباره این جورچین دشوارتر می شود.این ناهمگونی نه به معنای این است که نیروهای هم نهاد وبرابر نهادی که درحال شکل دادن یک هنداد اجتماعی هستند کنارگذاشته شوند -که بدون آن راه سامان بخشیدن به کاستیهای موجود بند
(6)
می شود.همچنین چشم ریزبینی که به کارهای دولتمردان نظر دارد بسته می شود.چشمی که مردم خواهان نگاه کردن از این پنجره به درونگاه ایشان می باشند-که به این معناست این نیروها همان باورهای پس رفته را روی در روی هم دیگرقرار می دهند و ازپایان این زد وخوردها هم به عنوان یک خوراک روحی استفاده می شود.مردم را به تماشای برخورد آرا واندیشه هایی می برند که از تکاپو و رویاروییشان گرد وغباری در هوا بر می خیزد ونتیجه آن نشستن این گرد بر چشم مردم وشنیدن صدایی است که در پس این غبار گم شده است.هر اندازه که در پی شنیدن این صدا دل به غبار بزنی همهمه ی ناآشناتر و دورتری از هم می شنوی که هیچ قصد نزدیکی و هم آوایی با هم ندارند.
هر اندازه غار ناآگاهیهایی که آدمیان در آن می زیند پیچ در پیچ تر باشدگذارازآن سخت تر وبرآمدن روشنایی درچشم ایشان ناممکن ترمی شود.نباید گفت که روشنایی جای دیگری است وآدمیان که پشت به آن و پای به زنجیر نشسته اند فقط سایه ای از آن را می بینند.و چون چشمهایشان به سایه های روی دیوار خو گرفته می بایست آهسته وگام به گام پا در دهانه غارگذارندکه مبادا روشنایی یکباره چشمانشان را نابیناکند.هراندازه که روشنایی را درجای دورتری برای آدمیان ترسیم کنند و سایه هارانزدیکتروسنگین تر،گذشتن ازآن وپیوستن به آن ستاره دوردست در باورایشان سخت تروناممکن ترمی شود.
باید گفت که روشنایی با آدمیان وهمراه ایشان است.غاری نیست جز همان سایه ای که دیگران میان آفتاب دل ایشان وچشمانشان هایل کرده اند.سایه ای نیست جزهمان قامت افراشته ای که دربرابر نگاه خردایشان ایستاده است.
فردایی بی امروز نیست.و امروز نیز درگذار ازموج روشنایی روز وتاریکی شب به فردا می رسد.آنچه در این کشاکش پدیدار می شودآفتابی است به رنگ حضور من. ومن با این آفتاب به فردا می رسم.
[1] ارسطو ، سیاست ، کتاب نخست، ترجه دکترحمید عنایت ، تهران ، نشر آموزش انقلاب اسلامی 1371
[2] همان ،یشگفتار ص16-17
[3] همان ، کتاب پنجم، ( 8: 2و3و4 ) ص237
[4] همان ، کتاب پنجم ( 15: 10 ) ص242و243
نظرات ()